|
01/27/09 |
|
|
نوستالژى براى زمان حال قسمت اول نوشته فردريك جيمسن ترجمه مازيار اسلامى منبع: مجله ارغنون شماره 23 برگرفته از: http://www.hawzah.net/Per/Magazine/AR/Index.htm كد مقاله: soc004
فيليپ كى ديك در سال 1959 رمانى نوشت كه تجسم تمام و كمال دهه 1950 بود: عصر رئيس جمهور آيزنهاور، خيابانهاى اصلى امريكا، مريلين مونرو، دنياى همسايه ها، فروشگاه هاى زنجيره اى و خرده فروشىِ كوچك (كه محصولاتشان را كاميونها از خيابان به داخل حمل مى كردند)، برنامه هاى محبوب تلويزيونى، سَر و سِر داشتن با همسايه بغلى، مسابقه ها و بازيهاى تلويزيونى، ماهواره هاى جاسوسى روس كه بالاى سر مردم چرخ مى زدند، سوسوى چراغها در گنبد مينا، و هيجان و كنجكاوى در باب اينكه پرنده اى كه مى بينيم هواپيماست يا بشقاب پرنده. اگر علاقه منديد تا زمان را به شكل كپسول مصرف كنيد يا اينكه در قالب «گذشته» خلاصه اش كنيد يا يك مستند ويدئويى نوستالژيك درباره دهه 1950 بسازيد، اينها مصالح ثابت و اوليه شما هستند. البته مى توانيد اين مصالح جامانده را نيز اضافه كنيد: مدل موهاى كوتاه، راك اند رول، دامنهاى بلند و غيره. اين فهرست، از واقعيات موجود (facts) يا واقعيتهاى تاريخى تشكيل نشده است (اگرچه اين مقولات هيچكدام ابداعى نيستند و از بعضى جهات كاملاً به لحاظ تاريخى معتبر هم هستند)، بلكه از كليشه ها و ايده هايى در باب واقعيات موجود و واقعيتهاى تاريخى تشكيل شده است و البته پرسشهاى اساسى زيادى مطرح مى كند. پيش از هر چيز، آيا «دوره» (Period) خودش را اينگونه مى بيند؟ آيا ادبيات «دوره»، با اين نوع زندگى در شهرهاى كوچك امريكا همچون دلمشغولى اصلى اش روبه رو مى شود؛ و اگر نه، چرا؟ چه نوع ديگرى از دلمشغوليها مهمتر به نظر مى رسد؟ برعكس، مطمئن باشيد دهه 1950 همچون شكلى از اعتراض در برابر خودِ دهه 1950 ارزيابى شده است، اعتراض در برابر دوره آيزنهاور و سرخوشى آن، در برابر مفهومِ تثبيت شده موجود در شهرستان امريكايى (سفيدپوست، طبقه متوسط)، در برابر محافظه كارى و باب مد بودن، و خانواده محورى ايالات متحده خوشبخت و كامروايى كه كم كم ياد مى گرفت به خاطر اولين بارقه هاى شكوفايى اقتصادى پس از بحران اقتصادى و خصوصى سازى، لذت مصرفگرايى را به مردمانش بچشاند و البته آنها را به جماعتى اخته و راضى تبديل كند. نخستين شاعران بيت (Beat) و ضدقهرمانان ولگرد با تهمايه اگزيستانسياليستى، چند اثر خلافِ آمد هاليوودى، خودِ راك اند رول نوپا، وارداتِ كتابها و جريانهاى اروپايى و فيلمهاى هنرى به نيت ترميم و تعديل اين فرهنگ، شورش سياسى نابه هنگام و منزوى سياستمدارانى مثل سى رايت ميلز؛ چنين موءلفه هايى، ظاهراً به قصد متعادل كردن شاقولِ فرهنگ دهه 1950 وارد شدند. مابقى موءلفه هاى اين دهه هم پيتون پليس(Payton Place) كتابهاى پُرفروش و سريالهاى تلويزيونى بود. و در واقع همان سريالها هستند ــ كمديهاى خانوادگى، خانه هاى پرت و دورافتاده اى كه از يك سو مورد تهديد twilight zone بودند؛ و از سوى ديگر محكومان از زندان گريخته و جهان خارج تلنگرى به اين عيش امن روءياى امريكايى مى زدند ـ كه در وهله اول محتواى تصوير خوشايندمان از دهه 1950 را مى سازند. اگر «رئاليسمى» در دهه 1950 وجود داشته باشد، مسلّماً در اين سريالها پيدا مى شود، يعنى در بازنمايى فرهنگ توده اى، يعنى تنها شكل و نوع هنرى كه مى خواهد و قادر است تا واقعيتهاى آيزنهاورى خانواده خوش و خرمِ شهرستانى يعنى همان زندگى روزمره هنجار و سر به راه را بر هم زند. هنر والا (High Art) ظاهراً نمى تواند با اين نوع موضوع برخورد كند، مگر از طريق مخالف طنز گزنده لوئيس، انزوا و رقت انگيزى ادوارد هاپر يا شروود اندرسن. در خصوص ناتوراليسم هم بايد به همان تعبير مشهور آلمانى رجوع كنيم: «بوى گندِ آدمِ بى بو و خاصيت»؛ يعنى اينكه از درون اين سبكْ، ملال و مصيبت و فقر ترشح مى شود. اينجا محتوا، فرم و شكلِ خود را زيادى ملوّث مى كند، تنها مصيبت اينجا، مصيبت شادى است، يا دستكم مصيبتِ رضايت و خرسندى است (كه در واقعيت راضى است) يا به تعبير ماركوزه «شادى كاذب»، مسرت حاصل از داشتن ماشين نو، تماشاى برنامه محبوب تلويزيونى روى كاناپه نرم خانه ـ كه حال خود اينها به شكل رازآميزى يك مصيبت شده اند. ناخوشايندى اى كه نمى توانند نامى بر آن بنهند و خود اين ناخوشايندى راهى براى بازگو كردن خودش جدا از رضايتِ حقيقى ندارد، چرا كه مسلّماً هيچگاه اين آخرى را تجربه نكرده است. در دهه 1980 هنگامى كه ايده مخالف خوانى مورد سؤال و ترديد قرار مى گيرد، بار ديگر شاهد احيا و اجراى دوباره دهه 1950 هستيم كه در آن بسيارى از اين «فرهنگ توده اى تحقيرشده» به قصد ارزيابى دوباره بازمى گردد. در دهه 1950، اما، اين فرهنگ والاست كه همچنان براى قضاوت در باب واقعيت تنفيذ مى شود؛ يعنى اينكه زندگى واقعى چيست و از سوى ديگر نمود صرف چيست؛ و هنر والا به وضوح داورى اش را از طريق حذف كردن، از قلم انداختن و ناديده انگاشتن در سكوت و با حس بيزارى كه ممكن است نسبت به كليشه هاى ملال آور مجموعه هاى تلويزيونى داشته باشد، به جريان مى اندازد. همينگوى و فاكنر، جنوبى ها و نيويوركى ها از اين جاده مملو از مصالح خام زندگى شهرهاى كوچك در امريكا با گام گذاشتن به يك ميانبر به مراتب بزرگتر رد مى شوند؛ در واقع در ميان نويسنده هاى بزرگ آن دوره، تنها خود ديك به عنوان ملك الشعراى مجازى اين مصالح به ذهن مى آيد؛ يعنى ملك الشعراى بگو مگوهاى زن و شوهرها، مغازه داران خرده بورژوا، همسايه ها، تماشاى عصرگاهى تلويزيون و غيره. اما، البته او كارهايى هم با اين مصالح مى كند و آن انتقال آنها به كاليفرنيا است. در دوره پس از جنگ اين مصالح شهر كوچك واقعاً ديگر دهاتى و شهرستانى به نظر نمى رسيد (مثل آثار لوئيس يا جان اوهارا، چه رسد به تئودور درايزر): شما ممكن است قصدِ تركِ اين شهر كوچك را داشته باشيد يا در اشتياق شهر بزرگ بسوزيد، اما چيزى رخ داده بود ــ شايد چيزى به سادگى تلويزيون و ديگر رسانه ها ــ تا دردِ فراق و دورى از مركز و از كلانشهر را جبران كند. از سوى ديگر امروزه هيچ كدام از آنها ديگر وجود ندارد، اگرچه ما همچنان شهرهاى كوچك را داريم (كه حومه هاى آن هم اينك رو به زوال اند ــ اما نه در شهرهاى بزرگ). آنچه رخ داده بود، از بين رفتن استقلالِ شهرهاى كوچك بود (در دوره شهرستانى گرى، مأخذ هراس از فضاى بسته و دلواپسى؛ در دهه پنجاه، زمينه براى ايجاد آسايش و حتى قوّت قلب). آنچه روزگارى نقطه اى دورافتاده بر نقشه بود، به يك حجم نامرئى در رشته اى از محصولات مشابه و فضاهاى يكسان شده از ساحلى به ساحلى ديگر تبديل شده است. مى شود اين احساس را داشت كه استقلالِ شهر كوچك، خودكفايى رضايتبخش آن، كاركردى همچون بيانى تمثيلى براى موقعيت امريكاى آيزنهاور در كلّيت جهان خارج دارد ـ راضى و خرسند از خود، خاطرجمع به مفهوم تفاوت اساسى كه با ديگر فرهنگها و جمعيتها دارد، ايزوله در برابر فراز و نشيبها و ايرادات طبيعت انسانى فرهنگهاى ديگر و در عين حال دست انداختن و هجوِ تاريخهاى خشن و بيگانه آنها. همين امر است كه باعث مى شود ما آشكارا از واقعيتهاى دهه 1950 به بازنمايى اين واقعيتها تغيير موضع دهيم، تغيير و چرخشى كه علاوه بر اين ما را وامى دارد تا مآخذ فرهنگى همه صفات و خصوصياتى را كه به اين دوره نسبت داده ايم تأييد كنيم؛ صفات و خصوصياتى كه بسيارى شان از برنامه هاى تلويزيونى خاص خودش برآمده است، يا به عبارتى ديگر، بازنمايى خاصِ خودش از خودش است. با اين حال اگرچه نمى توانيم هيچكس را با آنچه كه درباره خودش مى پندارد پريشان و گيج كنيم، در عين حال چنين خودانگارى مطمئناً بسيار بجا و مناسب است و بخش بسيار مهمى از تعريف و توصيف عينى تر را تشكيل مى دهد. با اين همه به نظر مى رسد كه واقعيتهاى عميقتر دوره ــ بخوانيد، در برابر مقياس كاملاً متفاوت چرخه هاى اقتصادى نظامهاى غيردينى و تاريخى يا مقياس مناسبات مشترك جهانىِ نظام مند فعلى ــ رابطه اندكى با كليشه هاى فرهنگى سالهايى داشته باشد كه به عنوان دهه هاى نسلى مشخص و تعريف مى شوند. براى مثال مفهوم «كلاسيسيزم» در تاريخ ادبى و فرهنگ آلمانى معناى كاركردى دقيقى دارد. اما هنگامى كه ما پا به چشم انداز اروپايى مى گذاريم اين مفهومِ كاركردى ناپديد مى شود. در اين چشم انداز آن سالهاى كليدى معدود از بين مى رود بدون آنكه هيچگونه اثرگذارى بر تقابل عظيم ميان رمانتيسيزم و روشنگرى داشته باشد. اما اين تصورى است كه اين امكان را مسلّم فرض مى كند كه در يك كشور خارجى دركى كه مردم از خودشان و مقطع تاريخى كه در آن زندگى كرده اند دارند، ممكن است با واقعيتِ آن هيچ مشابهت و خط و ربطى نداشته باشد: يعنى اينكه وجود به عنوان يك «آگاهى كاذب» ممكن است تفاوت بسيارى با اهميت اجتماعى و ساختارى پديده هاى جمعى داشته باشد، امكانى كه با واقعيت امپرياليسم پذيرفتنى تر مى شود؛ آن هم به اين مفهوم كه معناى خاص دولت ـ ملت ممكن است كه به شكلى گسترده با تجربيات داخلى خودش و زندگى روزانه درونى اش در تضاد باشد. آيزنهاور هميشه با آن تبسم مشهورش در برابر ما ظاهر مى شد، درحاليكه به هنگام مواجه شدن با خارجيهاى فراسوى مرزهايمان چهره اى ترشرو و عبوس داشت؛ تصاوير او در كنسولگريهاى امريكا در آن سالها گواهى است بر اين ادعا. اما امكان ريشه اى ترى نيز وجود دارد، آن هم تحت اين عنوان كه مفاهيم آن دوره فاقد مصداق در واقعيت هستند. اين مفاهيم، چه برحسب منطق نسلى صورتبندى شوند چه بر اساس اسامى پادشاهان يا هر نوع مقوله يا نظام طبقه بندى و گونه شناختىِ ديگر، واقعيت جمعىِ زندگى شمار انبوه آدميان متعلق به ادوار مختلف، برحسب چنين مفاهيمى، غيرقابل انديشيدن (يا به اصطلاح امروزى غيرقابل صورتبندى) است. اينگونه واقعيتها را هرگز نمى توان توصيف يا مشخص كرد و به همين ترتيب الصاق برچسب به آنها و مفهوم سازى درباره شان ناممكن است. به گمانم موضع فوق را مى توان موضعى نيچه اى ناميد، چرا كه از ديد نيچه چيزى به نام دوره تاريخى وجود نداشته است و البته در اين صورت چيزى به نام تاريخ نيز در كار نخواهد بود و اين احتمالاً همان نكته فلسفى است كه چنين استدلال هايى در وهله نخست خواهان اثبات آن بودند. حالا وقتش رسيده تا بار ديگر به رمان ديك بازگرديم و آن چرخش و تمايلِ رمان به علمى ـ تخيلى را نشان دهيم، به سبب اينكه اين رمان با جمع آورى فزاينده جزئيات ريز اما ناهنجار، نشان مى دهد كه محيط رمان كه در آن رفتار و كردار شخصيتها را شاهد هستيم واقعاً خودِ دهه 1950 نيست. (نمى دانم كه ديك آيا از اين واژه خاص ـ دهه 1950 ـ استفاده كرده است يا نه؟) در رمان روستاى پوتمكين از نوعِ تاريخى آن را داريم: يك جور بازسازى دهه 1950 ـ شامل خاطرات توليد و طراحى شده و ساختارهاى شخصيت در جمعيت انساني اش ـ كه در سال 1997 اجرا شده است (به دلايلى كه نياز نيست ما را اينجا نگه دارد)، در ميانه يك جنگ داخلى اتمى ميان ستاره اى. من تنها به اين نكته اشاره مى كنم كه يك تصميم دولايه درون شخصيت اصلى است كه او را پيش مى برد، شخصيتى كه طبق يك هرمنوتيك مثبت و منفى به طور همزمان قرائت مى شود. روستاى پوتمكين براى فريب اين شخصيت ساخته شده تا برخلاف ميلش وظايف اساسى و مهم زمان جنگ را براى حكومت انجام دهد. از اين رو، او قربانى تمامى خدعه و فريب هايى است كه همه تخيلات ما درباب كنترل ذهنى و بهره بردارى از آگاهى فردى و قضا و قدر و جبرگرايى ضد دكارتى را برمى انگيزد. بر پايه اين قرائت، رمان ديك يك كابوس است و بيان هراسهاى جمعى و عميق و ناخودآگاه ماست درباره زندگى اجتماعى و جهتگيري هايش. در عين حال، ديك با كوشش فراوان نشان مى دهد كه روستاى دهه 1950 ، در واقع مشخصاً حاصل واپسروىِ كودكانه قهرمان داستان است، كسى كه به تعبيرى خودش اين توهّم را برگزيده تا از نگرانيها و اضطرابهاى جنگ اتمى بگريزد و به آسايش و امنيت خانوادگى دوره كودكى اش پناه آورد. از اين منظر، رمان يك تحقق اميال جمعى است و بيان يك اشتياق عميق و ناخودآگاه به نظام اجتماعى انساني تر و باصفاتر و آرمانشهرِ شهرهاى كوچك در سنتِ شهرهاى مرزى امريكاى شمالى است.
>>در اين رابطه بخوانيد:
|
This site was last updated 01/27/09
هنر و انديشه