01/27/09

Home
درباره سايت
هنر موسيقي
شناخت هنر
هنر و جامعه
Feedback
هنر ديني

 

گسست ها و پيوندهای جامعه شناسی و هنر

قسمت دوم

دكتر نعمت الله فاضلي

منبع: پايگاه شخصي دكتر نعمت الله فاضلي

http://www.farhangshenasi.com/

كد مقاله: soc003

هنر برای جامعه شناسی

منظور از عبارت «هنر برای جامعه شناسی» این است که در رشته های مختلف علمی و دانشگاهی از جمله جامعه شناسی امروز هنر کاربردهای مختلف و گسترده ای یافته است. در رشته انسان شناسی، فیلم و عکس همواره کاربرد گسترده ای داشته اند اما این کاربرد بیشتر در حوزه پژوهش های انسان شناختی بوده است. در سال های اخیر تولیدات بصری در زمینه آموزش و اشاعه انسان شناسی نیز گسترش یافته است. این امر در زمینه تمام رشته های علمی از جمله جامعه شناسی رخ داده است.

کتاب های جامعه شناسی امروزه بیش از هر زمان دیگری مصور شده اند. به علاوه، استفاده از فنون روایت و داستان نویسی نیز در علوم اجتماعی توسعه یافته است در دوره های مختلف آموزش علوم اجتماعی از لیسانس تا دکتری، دانشجویان علاوه بر روش های تحقیق، با هنرها و کاربردهای آن در رشته تحصیلی شان آشنا می شوند. فنون نقد ادبی، نقد فیلم و نقد هنری در مباحث روش شناسی علوم اجتماعی به نحو مستقیم و آشکار تاثیر گذاشته است و روش هایی مانند تحلیل متن، تحلیل گفتمان، نشانه شناسی، تحلیل روایت، روش های بیوگرافیک، تاریخ شفاهی و بسیاری از روش های تاویل و تفسیری که امروزه در علوم اجتماعی و بخصوص مطالعات فرهنگی رواج دارد، از حوزه هنر وارد علوم اجتماعی شده است.  علاوه بر این، تحلیل هنرها بیش از هر زمان دیگری در قلمرو علوم اجتماعی وارد شده است.

مطالعات فرهنگی به طور عمده به فرهنگ عامه پسند شامل موسیقی عامه پسند، ادبیات و رمان های عامه پسند، فیلم و سینمای عامه پسند و دیگر هنرهای عامه پسند می پردازد. در عین حال، شاخه های انسان شناسی هنر و انسان شناسی هنری نیز توسعه یافته اند. این تحول در دیگر رشته های علوم اجتماعی نیز رخ داده است. در نتیجه، دانشجویان، دانش آموختگان و کنشگران علوم اجتماعی بیش از گذشته به هنرها نیازمند و علاقه مند شده اند. این امر، باعث شده است که هنر برای شاخه های علوم اجتماعی یک ضرورت رشته ای شود و در سرفصل دوره ها آموزش و اشنایی با هنرها متناسب با اقتضئات رشته قرار گیرد.

 جامعه شناسی برای هنر

این موضوع در زمینه هنر نیز رخ داده است. به این معنا که دانشجویان و دانش آموختگان رشته های هنری نیز نیازمند تجهیز شدن به بینش های علمی در رشته های تاریخ، حقوق، جامعه شناسی، مطالعات فرهنگی، جامعه شناسی و امثال آن هستند. از این رو، علوم اجتماعی برای هنر یکی از مباحث مهم در هنر است. بسیاری از روش های نقد هنری در دهه های اخیر تحول و توسعه یافته و بسوی کاربست هر چه بیشتر یافته و رویکردهای روان کاوی، جامعه شناسی، تاریخ، انسان شناسی و مطالعات فرهنگی بوده است. گاه گرمی رونق مباحث علوم اجتماعی در بین اهل هنر بیشتر از علوم اجتماعی است.

دلیل این امر این است که علوم اجتماعی وقتی برای هنر بکار می رود، از عینیت برخوردار می شود و ما شاهد کاربرد عملی این علوم هستیم. علوم اجتماعی برای هنر، دیگر صرفا یک بحث انتزاعی نیست بلکه با کاربرد دستاوردهای روش شناختی و معرفتی این علوم در یک حوزه دیگر سروکار داریم. هر گاه علم در عمل بکار می رود، نشاط بخش و لذت آفرین می شود. بخصوص اگر حوزه کاربرد آن هنر باشد این لذت مضاعف خواهد بود.  یک مثال بارز در این زمینه کاربرد مباحث ساختارگرایی است. لوی اشتراوس، انسان شناس کلاسیک و بنیان گذار انسان شناسی ساختی در زمینه نقد ساختاری هنر نیز از شهرت و اعتبار والایی برخوردار است.

کتاب «اسطوره و هنر» او را حسین معصومی همدانی سال پیش به زبان فارسی ترجمه کرده است. در این کتاب و آثار متعدد دیگرش، اشتراوس بینش تازه ای در تحلیل هنرها ابداع کرد. امروزه بخش مهمی از اسطوره اشتراوس مرهون سهم او در شناخت هنرهاست. دستاوردهای زبان شناسی و روان کاوی در توسعه نقد هنری بسیار مهم است. تاریخ نیز موجب شکل گیری دانشی به نام تاریخ هنر شده است. با توجه به این تحولات، هنرجویان و پژوهشگران حوزه هنر نمی توانند بدون آشنایی با رشته های علوم اجتماعی، در رشته خود صاحب نظر و صاحب صلاحیت شوند. از این رو، امروزه علوم اجتماعی برای هنرها یک ضرورت رشته ای در هنرهای مختلف می باشد

جامعه شناسی هنر

بهتر است بجای جامعه شناسی هنر از عبارت عام تر «نگاه جامعه شناسانه به هنر» نام ببرم زیرا جامعه شناسی هنر یکی از زیر مجموعه های این بینش است. نظور از نگاه جامعه‌شناسانه، فقط نگاه جامعه‌شناسی به مثابه نوعی تخصص نیست، بلکه نگریستن از منظر علوم اجتماعی است که جامعه شناسی، اقتصاد، حقوق، مطالعات فرهنگی و شاخه های دیگر را نیز در بر می‌گیرد. نگاه جامعه‌شناسانه دارای بحث‌های مختلفی است. یکی از بحث‌ها در مورد خاستگاه اجتماعی هنر است، یعنی تبیین‌های تاریخی اجتماعی که از سبک‌ها و مضامین هنری ارائه می‌دهد.

 


بحث دیگر، تبیین علی هنرهاست. برای مثال، اینکه چه تحولی رخ داده که در یک دوره شعر فارسی، مهم‌ترین قالب هنری در جامعه ایران بوده در حالی که امروزه این طور نیست. اگر به طور تاریخی بررسی کنیم می‌بینیم در طی همین 40-30 سال اخیر شعر مهم‌ترین قالبی بوده است که انسان ایرانی به کمک آن می‌اندیشید و احساسات خود را بیان می‌کرد، شکل می‌داد و خواسته‌ها و نیازهای عقلی و احساسی خود را در قالب شعر می‌ریخت، اما در حال حاضر شعر دیگر جایگاه تاریخی خود را ندارد و به جای آن نثر یعنی داستان و رمان و متن‌های رسانه‌ای مثل فیلمنامه و نمایشنامه اهمیت پیدا کرده است.

بنابراین یک تحول تاریخی رخ داده که در نتیجه آن متن‌های بصری و تصویری جایگزین شعر که یک متن کلامی است شده است. اگر کلیت هنر را بررسی کنیم می‌بینیم به طور تاریخی ابتدا اسطوره، بعد حماسه و بعد از آن سبک‌های روایی و تغزلی در ایران اهمیت پیدا کرده است. یعنی اگر ایران باستان و قبل از اسلام را بررسی کنیم، اسطوره‌هایی مثل گیل‌گمش را که صورت هنری دارد را می‌بینیم که ما ایرانیان به کمک آن می‌اندیشیم.

 بعد از اسلام، حماسه سرایی که اوج آن در شاهنامه فردوسی تبلور پیدا کرده قالب هنری ماست به تدریج حماسه تنزل پیدا می‌کند و به جای آن تغزل اهمیت پیدا می‌کند که ابتدا در سبک خراسانی و بعد در سبک عراقی تبلور می‌یابد که اوج آن در شعر سعدی و حافظ استشکل هنری تغزل در این دوره اهمیت دارد و بعد از این دوره است که شاهد هستیم یک شکل روایی که درقالب مثنوی ظاهر می‌شود و مولانا در اوج آن قرار می‌گیرد به وجود می‌آید. هر چه به دوران معاصر نزدیک می‌شویم شعر تحول می‌یابد و شعر نو پدید می‌آید که بر یک نوع آزادی و رهایی از صنایع ادبی از جمله نداشتن قافیه و ردیف تاکید می‌کرد و به جای همه اینها یک نوع از گونه اجتماعی شعر متولد می‌شود که نه تغزل و نه روایت، حماسه و اسطوره است بلکه معطوف به زندگی جمعی انسان‌هاست

بنابراین ما در حوزه هنر فرایندهای تاریخی را می‌بینیم که این هنرها از لحاظ سبک و صورت تغییر کرده‌اند و برای فهم این تغییر در فرایندهای تاریخی باید به سراغ خاستگاه‌های اجتماعی آنها رفت. در خاستگاه‌های اجتماعی هنر به صورت‌های هنری توجه داریم نه به محتوا. در حالیکه در تبیین‌های علی هنرها ما به محتوا و مضامین هنری توجه داریم و اینکه چرا این مضامین و محتواها به وجود آمده‌اند. در تبیین‌های علی هنرها ما یک نگاه همزمانی داریم. مسائلی از جمله فردیت، زنان هیچ وقت در دوره‌های تاریخی مختلف مضمون هنر نبوده است. در حالی که امروزه این مسائل از عمده‌ترین مسائل مطرح شده در هنر است و در این نوع موارد تبیین‌های علی هنرها کمک کننده است

 


در این زمنیه دیدگاه‌های مختلفی وجود دارد. نگاه‌های هگلی به هنر اساساً معتقدند که جامعه با هنر کاری ندارد. رمانتیست‌ها در هنر معتقدند هنر محصول نبوغ و خلاقیت فردی است و جامعه با هنر کاری ندارد. در مقابل مارکسیست‌هایی مثل لوسین گلدمن، لوکاچ و ... معتقدند جامعه علت تامه تولید هنر است به این معنا که چگونه ارزش‌های کاپیتالیستی در نظام سرمایه‌داری تولید هنر را سامان می‌دهند و سبک‌های هنری را به وجود می‌آورند.


نگاه سوم، نگاه مارکس شلر است. او معتقد است جامعه شرط تحقق هنر هاست، اما علت تامه هنرها نیست به این معنا که اگر بین یک صورت هنری به عنوان عامل ایده‌ای و یک وضعیت اجتماعی به عنوان عامل واقعی یک نوع همخوانی و سازگاری به وجود آید در آن موقع یک شاهکار هنری شکل می‌گیرد. بنا بر این نظر جامعه شرط لازم تحقق هنر هاست ولی شرط کافی نیست، یعنی علاوه بر شرایط اجتماعی، اقتصادی خاص باید استعداد، نبوغ و عامل ایده‌ای هم وجود داشته باشد.

بنابراین از نگاه شلر در واقع یک تعامل و دیالکتیک بین جامعه و هنر وجود دارد و آن این است که هر دو بر هم تا ثیر می‌گذارند. اینگونه نیست که لزوماً اگر عامل ایده‌ای نباشد فقط  وضعیت اقتصادی، سیاسی بتواند هنری را خلق کند و اینگونه هم نیست که اگر عامل ایده‌ای به تنهایی باشد ولی شرایط اجتماعی، اقتصادی نباشد، استعدادهای درخشان بوجود بیایید. از نگاه شلر این دو لازم و ملزوم یکدیگر هستند. البته جامعه شناسی هنر تنها منوط به توضیح خاستگاه اجتماعی و علیت اجتماعی هنر ها نیست. بلکه با مسائل دیگری نیز سر وکار دارد که مهم‌ترین این مسائل عبارتند از

·         خاستگاه اجتماعی هنر

·         تبیین علی هنر

·         کارکردهای اجتماعی هنر

·         شناخت اجتماعی هنر مندان به مثابه یک گروه اجتماعی

·         شناخت ماهیت اجتماعی سبک‌ها و صورت‌های هنری

·         شناخت نحوه در یافت و پذیرش اجتماعی هنر یا شیوه درک اجتماعی هنر

·         شناخت سازمان توزیع و اشاعه هنرها.

·         شناخت دنیا یا جهان های هنر

  

 با توجه به آنچه گفتیم جامعه شناسی هنرها دارای شاخه متعددی استدر وهله باید بین «جامعه شناسی هنر» و «جامعه شناسی هنرها» تمایز قائل شد. جامعه شناسی هنر به تبیین جامعه شناختی هنر بطور کلی اختصاص دارد و نسبت جامعه و هنر بصورت عام را توضیح می دهد.

اما جامعه شناسی هنرها، به شاخه های تخصصی هنرها اختصاص دارد و متناسب با هر یک از شاخه های هنر، یک جامعه شناسی هنری وجود دارد. برای مثال، جامعه شناسی سینما، جامعه شناسی یلم، جامعه شناسی نقاشی، جامعه شناسی تئاتر و غیره. جامعه شناسی ادبیات نیز یکی از شاخه های جامعه شناسی هنرها است.  جامعه شناسي ادبيات به عنوان يكي از شاخه هاي تخصصي جامعه شناسي در اواخر قرن نوزدهم شكل گرفت و در قرن بيستم با انديشه ها و آثار فيلسوف مجارستاني به نام جرج لوكاچ به نقطه عطف خود رسيد. علاوه بر لوكاچ متفكراني چون اريش كوهلر، لوسين گلدمن و ميخائيل باختين هر يك به نوبه خود در شكل گيري و شكوفايي اين رشته سهم بسزايي داشته اند.


جامعه شناسي ادبيات به عنوان يك دانش ميان رشته اي از يك طرف نقطه اوج علوم ادبي است كه به زبان شناسي و فلسفه مرتبط مي شود و از طرفي ديگر با علوم اجتماعي و تاريخ ارتباطي تنگاتنگ دارد. ريشه هاي جامعه شناسي ادبيات را بايد در فلسفه بويژه فلسفه كلاسيك آلمان جست. چرا كه بسياري از اصول و مباني اين رشته با توجه به عقايد فلسفي كانت، هگل، ماركس و شيلر شكل گرفته است. جامعه شناسي ادبيات» كه بخشي از جامعه شناسي عمومي است به «فرامتن» و بهتر بگوييم هرآنچه كه خارج از خود متن است، مي پردازد.

در اين حوزه، توليد و توزيع كتاب، خوانندگان، نويسندگان، منتقدان، نهادهاي ادبي و... قرار مي گيرند و اما «جامعه شناسي ادبي » كه يكي از شاخه هاي علوم ادبي است، توجه خود را به «متن و معناي متن» معطوف مي كندو به دنبال گسترش درك متن و تأويل آن است و با رويكردي زبان شناسانه از ديدگاههاي واج شناسي، آواشناسي، دستور زبان، نشانه شناسي و معناشناسي به بررسي متن و معنا و تفسير آن مي پردازد. ژاك دريدا، ميشل فوكو، رولان بارت، ويلتاي و لويي آلتوسر از جمله دانشمندان معاصري هستند كه در اين حوزه فعاليت مي كنند. 

 محدودیت های جامعه شناسی هنر

جامعه شناسی به رغم اهمیتی که دارد و کمک هایی که در فهم هنرها می نماید، در عین حال محدودیت هایی نیز در این نوع شناخت نهفته است. بیان محدودیت های جامعه شناسی در شناخت هنرها به معنای انکار شناخت جامعه شناسانه هنرها نیست. بلکه صرفا آگاهی به مرزهای این دانش ایجاب می کند که بدانیم جامعه شناسی هنر تا کجا می تواند به فهم ما از هنرها مدد رساند.

شناخت این چالش ها و محدودیت ها راهی برای شناخت جامعه شناسی هنر است. این محدودیت ها باعث می شود به این پرسش بی اندیشیم که اگر جامعه شناسی در شناخت هنرها با چالش ها و محدودیت هایی مواجه است، پس جامعه شناسی چه نوع شناختی از هنرها ارائه می کند و با کدام معنا و تعریف یا تلقی از هنر در جامعه شناسی سروکار داریم؟  هنر و جامعه شناسی هر دو گونه ای از معرفت و شناخت بشری هستند. از این رو، مشترکات و شباهت هایی بین آنها وجود دارد و این شباهت ها زمینه مراوده و گفت و گو بین این دو حوزه معرفت را باز می نماید. ما در بحث نسبت های مختلف جامعه شناسی و هنر این شباهت ها و مراودات معرفتی را توضیح خواهیم داد. اما در عین حال این دو با یکدیگر تفاوت های بنیادین هم  دارند.

جامعه شناسی به بررسی و شناخت واقعیت اجتماعی و بنیانش بر واقعیت اجتماعی وجامعه است اما  در مقابل هنر به تخیل، عنصر خیال و احساس ما بر می گردد. هنر از جنس احساس و تخیل است و به حوزه عدم عقلانیت و عرصه وجوه بیانی تعلق دارد . در حالی که جامعه شناسی وعلم با وجوه ادراکی (شناختی) ما سر و کار دارد و به واقعیت مربوط می شود و به عرصه عقلانیت تعلق دارد و قصد دارد جهان و واقعیت ها و هستی ها را که پراکنده و نابسامان هستند در مجموعه ای از گزاره های منسجم و منطقی قرار دهد. به عبارت دیگر قصد دارد یک شناخت عقلانی شده از واقعیت ها ارائه کند. مثلا در فیزیک در مورد جهان هستی مادی و در علوم اجتماعی در مورد واقعیت های اجتماعی این دو علم شناختی عقلانی شده را ارائه می دهند.

حوزه علم، حوزه ادراکات عقلانی از واقعیت هاست در حالی که حوزه هنر، حوزه بیان و باز نمایی تخیلی ما از احساسات و عواطف و پیوند های وجودی ما با عالم است. حوزه هنر، حوزه خلاقیت ها، دید گا هها، تجربه های شخصی و حوزه امور خاص است. در حالی که حوزه علم، حوزه امر تعمیم یافته است. حوزه هنر، حوزه ای است که ما به باز نمایی می پردازیم اما باز نمایی خلاقانه و دستکاری شده و مداخله جویانه که نه تنها آن واقعیت ها را می بینیم و نشان می دهیم بلکه در این فر آیند دیدن و نشان دادن، به طور دلخواهانه گزینش می کنیم و از آن یک پدیده زیبا و جذاب ارائه می کنیم . در مورد واقعیت هایی که در حوزه علم ادراک می کنیم بر عکس است و ممکن است علم  تصاویر زیبا و دلنشین ارائه نکند و حتی ممکن است با فرض دخالت ندادن احساسات، با واقعیت های نا خوشایند روبرو شویم .

در حوزه هنر، هر هنرمندی میزان سهمش به هنر آن مقداری است که توانسته خاص بودگی، فردیت و سبک خودش را نشان دهدبا توجه به این تفاوت ها، قرار دادن هنر در قالب یا چار چوب جامعه شناسی، چیزهایی را از هنر می گیرد و محدودیت هایی را نیز برای جامعه شناسی بوجود می آورد. بنابراین، همنشینی جامعه شناسی و هنر با تناقض هایی روبرو هستند. این تناقض ها نشان می دهد که جامعه شناسی با چالش هایی برای فهم و تبیین هنر مواجه است

 این چالش ها را در زیر مختصرا توضیح می دهیم. 1. انسجام اثر هنری را نمی توان به وجه عقلانی به طور کامل توضیح داد . هر اثر هنری (اعم از سبک و محتوا )از لحاظ کلیت دارای یک انسجام است.  به عنوان مثال، سبک شعر حافظ را با استفاده از شرایط اجتماعی، تحولات تاریخی، شرایط اقتصادی، جایگاه شعر و شعرا در نظام سیاسی تا حدودی می توان تبیین جامعه شناختی کرد، ولی این تبیین تنها پاره هایی از ویژگی های اثر حافظ را توضیح می دهد، زیرا تمامیت و ویژگی های کامل شعر حافظ را به صورت عقلانی نمی توان توضیح داد.

 کلیت خلاقیت زیباشناختی که حافظ به عنوان یک هنر مند در آثار خود به کار برده با استفاده از عقلانیت قابل توضیح نیست. بنابراین جامعه شناسی نمی تواند کلیت را بیان کند بخصوص در مورد شاهکار ها و آثار بزرگ مثل شکسپیر و دانته و فردوسی و آثار بزرگ هنری دیگر. 2- یک نسبت و همبستگی متقارن و کامل بین اثر هنری و جامعه آن وجود ندارد. زیرا اولا به قول شوکینگ در کتاب «جامعه شنای ذوق ادبی»، در یک دوره خاص «روح های متعدد» وجود دارد و روح واحدی بر جامعه حاکم نیست تا اینکه  بتوان یک اثر هنری را به یک روح واحد ارجاع داد.

 بنا براین، نسبت های جامعه و هنر را نمی توان نسبت های یک به یک فرض کرد.  ثانیا، اثر هنری می تواند علت های متعددی داشته باشد که از پاره ای جهات اجتماعی است ولی در عین حال می تواند دارای علت های متضاد و متعدد روان شناختی، فیزیولوژیک، طبیعی، و غیره نیز باشد. واقعیت هنری مثل واقعیت طبیعی نیست که بتوان آن را به کمک تبیین علی و ارجاع آن به علت تامه واحد، توضیح داد.  در عین حال، هنرمند انسانی است که به دلیل اینکه از جوهر تخیل بهره می گیرد به نحو سیالی در زمان حرکت می کند و به نحو دستکاری شده ساختار زمان را در هم می ریزد . همان طوری که لوسین گلد من و جورج لو کاچ در مورد رمان گفته اند اگر بگوئیم در هر دوره، «جهان بینی خاص» وجود دارد، در این صورت تاحدودی می توان واقعیت ها را در حوزه هنر و ادبیات توضیح بدهد اما نه به طور کامل، زیرا هم بحث جهان بینی بحث مناقشه انگیزی است و هم اینکه تقلیل دادن هنر و بیان هنری به یک جهان بینی واحد کار دشواری است.  

 در حال حاضر، ما در دنیایی زندگی می کنیم که شاهد پیدایش روز افزون تقریبا تمام اشکال هنری به طور همزمان هستیم. از این رو، نه تنها با تکثر روح ها، جهان بینی ها، گفتمان ها و فرهنگ ها بلکه با تکثر سبک ها، ژانرها، رویه ها و گونه های آثار هنری رو به رو هستیم.  این امر تبیین واحد و کامل از واقعیت ها را تا حدودی مشکل می سازد. 3- ما در هنر با «باز نمایی» سر و کار داریم. هنر وجوه نمایشی، جلوه ای و بیانی احساس و ادراک مان از خودمان و پیوند هایمان با جهان هستی است. بنابراین، هنرماهیتا «امر باز نمایانه» و نمادین است. از این نظر نمی توان این وجوه باز نمایانه و نمایشی را در قالب گزاره ها، فرمول ها و زبانی گنجاند که علم در صدد انجام آن است. زبان علم متمایز از زبان هنر است.  اگر چه خود علم نیز یک نوع باز نمایی است ولی زبان علم برای باز نمایی یک زبان عقلانی شده، استاندارد شده، سنجش پذیر و بسیار عینیت یافته است.

در حالی که زبان هنر به مثابه نوعی نظام نشانه و دلالت یک زبانی است که نمی توان این زبان  را با معیار های کمی، عینی، عقلانی شده، روشمند مورد ارزیابی قرار داد. 4- علوم اجتماعی به دنبال تبیین گزاره های نسبتا «تعمیم پذیر» است در حالی که هنر عرصه تحقق فردیت، خاص گرایی و نو آوری های ویژه است. علوم از جمله علوم اجتماعی، اگر بخواهد علم در معنای تجربی و تحصلی آن باشد، لاجرم باید به کشف قوانین عام بپردازد و بجای تکیه بر استثناها و امور خاص، به قلمرو اموری پا نهد که امکان تبیین های جهان شمول یا نسبتا جهانشمول در آن میسر باشد. هنر درست نقطه مقابل تعمیم پذیری است زیرا هر هنرمندی تنها در سایه خلق سبک فردی و منحصر بفرد خود است که به نوآوری می پردازد و شایسته نام هنرمند می شود. قرار دادن دسته ای از هنرها در یک مقوله و تحت شمول یک قانون جهانشمول، اگر ناممکن نباشد، حداقل مخالف روح هنر است

همان طوری که گفتیم نسبت های بین جامعه شناسی و هنر از یک منظر یک نسبت متناقض است ولی از منظر دیگر در حوزه علم بسیاری از چیزهایی که منطقا با هم متضادند و نا ساز گارند در کنار هم می نشینند . مثلا همه ما می دانیم که منطقا سیگار کشیدن برای سلامتی ما ضرر دارد ولی ممکن است کسی که سیگار می کشد خودش متخصص قلب و ریه باشد و دلیل این عمل او این است که غیر از عوامل شناختی و عقلی ،عوامل احساسی و عاطفی نیز در زندگی وجود دارد که اجازه نمی دهند مغز ما هدایت کننده کنش های ما باشند

 

>>در اين رابطه بخوانيد:

مجموعه مقاله

هنر و جامعه

گسست ها و پيوندهای جامعه شناسی و هنر / دكتر نعمت الله فاضلي / قسمت اول

 

Home | درباره سايت | هنر موسيقي | شناخت هنر | هنر و جامعه | Feedback | هنر ديني

This site was last updated 01/27/09

هنر و انديشه