|
01/27/09 |
|
|
هنر در غرب جديد قسمت اول
نويسنده: سيد حسین نصر منبع: کتاب جوان مسلمان و دنياي تجدد (برگرفته از پايگاه باشگاه انديشه) http://www.bashgah.net/modules.php?name=Articles&op=show&aid=44&query=2YfZhtix كد مقاله: slm017
از نظر اكثر دانشجويان مسلمان، تاريخ هنر غرب معمولاً موضوعي ديرياب و دور از دسترس جلوه ميكند و عدهي دانشجويان مسلماني كه با هنر غرب به معناي دقيقتر اين تعبير آشنا بوده باشند بسيار اندك است. با وجود اين، شناختن هنر جديد غرب و تاريخ آن از اين جهت مهم و لازم است كه هنر از يك سو منعكسكنندهي جريانات ژرفتر فرهنگ غرب و بحرانهايي است كه غرب جديد با آن مواجه بوده و همچنان مواجه است، از سوي ديگر خود از جملهي عواملي است كه عناصر و اشكال و نيروهاي تشكيلدهندهي فضاي فرهنگي جديد غرب را به وجود آوردهاند. به واقع، نقش هنر غربي در ايجاد اين فضاي فرهنگي جديد بسيار مركزي و اساسي است، لذا آشنايي با آن براي هر كسي كه ميخواهد اصول و انگيزههاي زندگي در غرب را عميقاً بفهمد ضروري است. هنر غربي تا دوران رنسانس شباهتهاي زيادي با هنر اسلامي داشت، اگرچه برخلاف هنر اسلامي كه همواره از شمايلنگاريهاي مقدس پرهيخته است، اساساً شمايلنگارانه، يعني مبتني بر ترسيم و تمثالهايي از حضرت مسيح و حضرت مريم بود. با وجود اين، هنر غرب پيش از رنسانس، يعني هنر سنتي غرب، دقيقاً به همان لحاظ كه سنتي بود، بر برخي اصول ديني و الهي تكيه داشت. اين هنر سنتي نه تنها منابع الهام خود را در وحي ميجست، بلكه فنون و روشهاي خود را كه نسل به نسل منتقل شده بود نيز النهايه از الهامي يافته بود كه فراتر از جهان محضاً انساني از عوالم الهي و آسماني مايه ميگرفت. تنها از رنسانس به بعد بود كه اروپا با تمدن سنتي مسيحي خود گسست و اين گسستن پيش از آنكه در زمينههاي فلسفه و كلام يا در ساختار جامعه و هر زمينهي ديگري انعكاس بيابد، در هنر تجلي يافت.
هنرهاي تجسمي هنر رنسانس كه به واسطهي ظهور و حضور نوابغ نامآوري همچون رافائل، ميكلانجلو و لئوناردو داوينچي در آن، شهرت يافته است، آشكارا بيش از آن كه به زيباييهاي عوالم معنويت توجه داشته باشد زيباييهاي زميني و اين جهاني را بازميتابانده، به بهاي گسستن از هنر مقدس و آسماني قرون وسطي، به عوالم محضاً انساني راه گشوده بوده است. در واقع اومانيسم جديدي كه انسان را در مركز طرح هستي به جاي خدا نشانده، در هنر رنسانس مستقيمتر از هر وجه فرهنگي ديگر رنسانس بازتابيده است. اگرچه عنايت به موضوعات ديني در هنر رنسانس به يك باره و تماماً متوقف نشد، اين هنر ديگر همان هنر مقدس يا سنتي قرون گذشته نبود. حتي بناي جديد واتيكان، يعني مركز مذهب كاتوليك تا روزگار ما، كه بر جاي بناي قديمي ويران شده در دوران رنسانس ساخته شده است نيز چيزي از زيباييهاي آسماني كليساهاي جامع قرون وسطايي با خود ندارد، بلكه حال و هواي قصري را تداعي ميكند كه قول به قدرت جهان و همهي ويژگيهاي اومانيستي عصري كه اين بنا در آن ساخته ميشده در آن متجلي است. قابل توجه است كه از همان زمان بود كه هنر غرب به شاخص دقيق تحولات جامعه تبديل شد و در حالي كه اين تحولات سريع را بازمينمود خود نيز در تكوين و ايجاد آن مشاركت يافت و در نتيجه، باعث شد كه توجه به دورهها و سبكها و اسلوبهاي هنري تا اين اندازه اهميت و ضروت بيابد. پيش از آن، هنر رومانسك يا روميوار و گوتيك قرنهاي متمادي همچنان بلاتغيير باقي مانده و يك سبك معماري ثابت و دائمي، مثل همان وضعي كه در معماري اسلامي مشهود است، ايجاد كرده بود كه عملاً تا امروز نيز كمابيش به همان صورت ادامه دارد. عين همان ثبات و تداوم در خوشنويسي و كتاب لاتيني نيز مشهود است كه گرچه در هنر غربي به اندازهي هنر خوشنويسي در اسلام اهميت نداشته، سبكها و اسلوبهايي داشته كه همچون سبكهاي خوشنويسي اسلامي مستدام بوده است. با اين حال، در زمينهي هنر نقاشي كه اهميت و مركزيتش در هنر غربي بسيار بيشتر و برتر از منزلت آن در هنر اسلامي است، هر عصري سبك و اسلوبهاي خاص خود را خلق كرده و آن نمونههاي آرماني و ماندگاري كه در هنر سنتي تجلي مييافته از منظر جريان اصلي هنر غرب از ميان رفته است. سبكهاي نقاشي رنسانس در ايتاليا و شمال اروپا، كه عدهي زيادي از هنرمندان مشهور را به منصه آورد، راه را براي ظهور سبك يا مكتب موسوم به كلاسيسيسم و تلاش براي تقليد از سبك كلاسيك كهني كه بر تعادل و تناسب طبيعي اندام انسان يا هر شيء ديگري مبتني بود، همواره كرد، با راه بردن اين مكتب به طبيعتگرايي يا ناتوراليسم زياده از حد، جنبش رومانتيك به عنوان عكسالعملي در مقابل اين افراط، در قرن سيزدهم / نوزدهم شكل گرفت و كوشيد تا از گرايشهاي عقليمشربانه و طبعيتگريانهي دوران كلاسيك فاصله بگيرد. در خلال دورهي رمانتيك مكاتب جديد هنري و روشهاي تازهي چهرهنگاري و استفاده از رنگها و نور شكل گرفت كه شايد مهمترين آنها همان مكتب امپرسيونيسم بود كه همواره با نام نقاشان فرانسوي مشهوري همچون مونه و رنوار كه با نهايت ظرافت و دقت از رنگ و نور استفاده ميكردهاند، همراه است. اما خود اين سبك يا مكتب نيز عرصه را در مقابل ظهور مكاتب و سبكهاي ديگري همچون پستامپرسيونيسم، اكسپرسيونيسم، كوبيسم و النهايه درهم شكستن قالب هنر كلاسيك و پيدايش هنري انتزاعي كه در قرن چهاردهم / بيستم غلبهاي چشمگير داشته است، خالي كرد. شايد بتوان پابلو پيكاسو را بيش از هر كس ديگري مؤسس اين جنبش دانست. در معماري پس از رنسانس نيز، به همين نحو، به تدريج سبكهايي پديد آمد كه مدهاي فلسفي و فرهنگي باب روز را بازميتاباند. قرون يازدهم / هفدهم و دوازدهم / هجدهم بيشتر شاهد ظهور گرايشهاي عقلي مشربانه و طبيعتگرايانهي آن روزگار و تلاش براي تقليد از الگوهاي كهن يونان و روم باستان بود، در قرن سيزدهم / نوزدهم جنبش رومانتيك درصدد احياي هنر گوتيك و برخي سبكهاي رومانتيكتر ديگر در معماري برآمد. اين جريان در قرن حاضر به اشكال بالنسبه «انتزاعي»تر و كاركرديتر معماري در مكتب باوهاوس در آلمان و جنبشهاي ديگري از اين دست راه برد كه خود سرانجام طي چند سالهي اخير منزل را به پست مدرنيسم پرداختند. با اين حال، قابل توجه است كه به رغم همهي اين تغييراتي كه از قرني به قرن بعد رخ داده، اشكال سنتي قديميتر هنري، به ويژه در زمينهي معماري، به شهادت حضور مستمر سبكهاي گوتيك و رمانسك و نورديك [يا سبكهاي متعلق به شمال اروپا و عليالخصوص حوزهي اسكانديناوي] در اينجا و آنجا، همچنان باقي و برقرار مانده است. اين سبكهاي معماري تا همين امروز دوام يافته و حتي در قرن چهارهم / بيستم در بعضي از شهرهاي غربي بناهاي زيباي گوتيكي، همچون كليساي جامع واشنگتن در شهر واشنگتن كه كار ساختمان آن به تازگي تمام شده، ساخته شده است كه به جاي تكيه بر سبكهاي گذراي دورههاي خاص، بر تقليد از سبك سنتي گوتيك مبتني بوده كه تاريخ طولاني داشته، همچون سبك رومي، از منبعي فراتر از فرد الهام مييافته است. با وصف اين، نيازي به گفتن ندارد كه اين تداوم و استمرار سبكهاي سنتي معماري در مقايسه با ظهور بيوقفه سبكهاي نوبهنو كه آسمان و زمين بخش اعظم غرب جديد و حتي به مراتب بيشتر از آن، شهرهاي جديد غيرغربي را فراگرفته است، جزئي و ثانوي است. همين واقعيت را، ولو اندكي محدودتر، ميتوان در نقاشي يا هنرهاي تصويري نيز ديد. در اين زمينه همهي آنچه بلاتغيير باقي مانده همانا شمايلنگاري در حلقات و محافل اكيداً ديني، مثل كليساي ارتدكس شرقي است، در حالي كه جريان اصلي هنر غرب در جهتي كاملاً مخالف اين، در چند قرن گذشته تحولات سريعي را از سر گذرانده و در نتيجهي تغيير بيوقفهي مدهاي فرهنگي، نتوانسته است سبكي را كه مقبوليت وسيعتر و طولانيتر داشته باشد، حفظ كند. هنرهاي سنتي نيز در حاشيهي جريان اصلي هنر غرب، براي مثال در صنايع دستي كشورهايي همچون اسپانيا و ايرلند و مكزيك و حتي كشورهاي صنعتيتر شمال اروپا يا نواحي روستايي آمريكا، ادامه يافته است. اما از قرن دوازدهم / هجدهم و سيزدهم / نوزدهم كه با ظهور انقلاب صنعتي تمايزي ميان محصولات صنعتي و هنرهاي به اصطلاح زيبا پديد آمد، صنايع دستي، يعني ساختن اشيا مفيد [با دست]، در غرب تدريجاً از هنر جدا شد. در حالي كه، همان طور كه پيشتر گفته شد، در جهان اسلام ـ و به واقع در تمام تمدنهاي سنتي ـ هيچگونه تمايزي ميان هنرها و صنايع دستي وجود نداشته و اين دو النهايه يك چيز بوده است. هدف تمامي هنرهاي سنتي خلق اشيايي بوده است كه قابل استفاده باشند نه صرفاً مظاهري از تجمل و زيبايي. دليل رو كردن به اين هنرها نيز هيچگاه «هنر براي هنر»، يعني آن چيزي نبوده است كه برخي از نظريهپردازان هنر بعد از قرن سيزدهم / نوزدهم غرب بهتر از آن بهانهاي براي توضيح پيدايش هنر جديد نيافته بودهاند. اين رويكرد سنتي كه در اسلام نيز وجود داشته ابداً به معناي نوعي گرايش اصالت فايدهاي در مفهوم عادي اين تعبير نبوده است، زيرا علاوه بر نيازهاي ظاهري و مادي انسان، نيازهاي معنوي او را نيز ملحوظ ميداشته است. تنها از رهگذر حلقات متجددمآب در جهان اسلام بود كه تعابيري همچون “beaux – arts" فرانسوي [= هنرهاي زيبا] به عربي و فارسي و ساير زبانهاي اسلامي ترجمه شد و بر نقاشي و پيكرهسازي و نظاير آن اطلاق گرديد. مسلماناني كه چنين تعبير و مفاهيمي را ميپذيرند و به كار ميبرند معمولاً نميدانند كه اين جدايي ميان هنر و صنايع دستي در واقع بيانگر جدايي ميان هنر و زندگي در دنياي متجدد و وانهادن صنايع دستي، يعني هنر ساخت اشيا قابل استفادهاي كه گرداگرد انسان حاضرند و به عميقترين وجهي بر روح انسان تأثير ميگذارند، بر عهدهي ماشين بوده است. يكي از نظرگيرترين چيزهايي كه بلافاصله پس از ورود دانشجويان مسلمان به غرب توجه ايشان را جلب ميكند وجود موزههاي عظيمي است كه اشيا هنري در آنها نگاهداري ميشود و هر كدام در حد خود بسيار ديدني است. در زمانهاي كه آن همه مواريث هنري بشريت در حال انهدام است، بيشك موزهها بسيار ارزشمندند، اما وجود اين مرزها در عين حال به معناي آن است كه آنچه در آنها نگاهداري ميشود از بقيهي جامعه و زندگي روزمرهي آدميان جدا شده است و هنر ديگر جزو زندگي روزمرهي اين مردم نيست. جوامع سنتياي كه آن همه اشياء زيباي هنري را، كه امروزه در موزهها گرد آمده، توليد ميكردند خودشان موزه نداشتند زيرا هنر هيچگاه از زندگي روزمرهشان جدا نشده بود. هنر همانا زندگي بود و زندگي همانا هنر؛ به قول آناندا كوماراسوامي كه بزرگترين صاحبنظران در زمينهي هنر شرقي است، هنرمند در جوامع سنتي انسان خاصي نبود بلكه هر يك از اعضاي اين جوامع به نوعي خاص هنرمند بودند. در واقع، مهمترين تمايز ميان نقش هنر در جامعهي جديد غرب و نقشي كه هنر در جامعهي سنتي اسلامي و يا، از اين نقطهنظر خاص، در هر جامعهي سنتي ديگري داشته، همانا جدايي ميان هنر و زندگي يا ميان خلق كردن و زيستن در جامعهي نخست و وحدت اين دو در جامعهي ديگر است. هنر تصويري غرب در عين حال كه بلاواسطهترين نشانه يا شاخص انگيزههاي ژرف تحولخواهي در روح انسان غربي است، شاخص مراحل گوناگون فرهنگ غربي نيز هست و فينفسه كمك فراواني به تدارك تصور خاص انسان غربي از خودش كرده است. ميان هنري كه آدميان به تجربه از سر گذرانده و با آن يگانه شدهاند و انساني شدن روزافزون واقعيت معنوي يا دروني آدميان كه به نوبهي خود بر سينهي تابلوهاي نقاشي منعكس شده، نوعي كنش هماهنگ وجود داشته است. اين جريان كه در رنسانس آغاز شد و در قرون دوازدهم / هجدهم و سيزدهم / نوزدهم با ناتوراليسم به اوج خود رسيد، سرانجام به درهم شكستن قالبها و شكلگيري هنر انتزاعي در قرن چهاردهم / بيستم انجاميد كه در واقع با شكسته شدن قالبها در ساير قلمروهاي فرهنگ غرب مصادف بود. در هم شكسته شدن قالبها در قريب به اتفاق موارد به معناي گشوده شدن اين قالبها بر روي نفوذ نيروهاي آسماني يا ملكوتي نبود بلكه به معناي آن بود كه اين قالبها از زير در معرض از هم پاشيدگي قرار گرفته و تا لايههاي فرودين روان آدمي تنزل نموده است. لازم است توجه داشته باشيم كه بخش اعظم هنر [تصويري] جديد غربي بر مذهب اصالت فرد، ذهنگرايي، محركهاي رواني هر نقاش [يا هنرمند] منفرد مبتني است نه بر معيارهاي الهي كه تعاليدهندهي هنرمند است، در حالي كه هنر اسلامي، به عكس، مثل هر هنر سنتي ديگري، سرچشمههاي هنر را فراتر از فرد و در وراي او ميداند. علاوه بر اين، هنر اسلامي برعكس هنر غربي، به ويژه در دوران جديد كه هنر غربي تا اين حد روانشناختي شده، همواره كوشيده است تا از قلمرو روانشناسي فراتر برود و هنر را، به نحوي عيني، بازتاب ساحت معنوياي كه فراتر از ابعاد محضاً روانشناختي و ذهني وجود آدمي نهفته است، مربوط كند.
>>در اين رابطه بخوانيد:
|
This site was last updated 01/27/09
هنر و انديشه