|
01/27/09 |
|
|
تذكر به امر قدسى؛ مميزه هنر دينى آراء دكتر مددپور در مورد هنر ديني قسمت اول نام گفت و گو شونده: محمد مددپور منبع: سایت - پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامی - به نقل از کتاب حقیقت و هنر دینی نوشته دکتر محمد مددپور برگرفته از سايت باشگاه انديشه http://www.bashgah.net/sources-1730.html كد مقاله: slm015
● به طور كلى چه تعريفى براى هنر دينى داريد، و شاخصه يا شاخصههاى اين نوع هنر كدامند؟ هنر دينى معنايى عام و معنايى خاص دارد. هر فضيلت و كمالى در فرهنگ اسلامى، هنر محسوب ميشود و اين معناى عام آن است. اما در معناى خاص، با صورتهاى خيالى و با زيبايى ارتباط مييابد. اگر بخواهيم تعريفى مشخص از اين هنر بكنيم بايد چنين بگوييم: «هنر دينى، هنرى است كه در آن عالم دينى با صورت خيالى و جلوهي جمالى و جلالى، متجلى ميشود.» يعنى يك اثر هنرى، مظهرى از جمال و جلال الهى است در صورت خيالى. و ذات هنر، همين صورت خيالى است. و دين نيز با جلوه و جمال الهى معنا مييابد. خواه دين وحيانى باشد يا دين فطرى الهى. اديان ابراهيمى (اديان وحيانى) به اجمال اصول و مبانى اُمت خود را آشكار كردهاند، و در تفصيل هر اُمتى ذوق خويش را فعال كرده است. مثلاً در هنر رسمى مسيحى، مفهوم تجسّم، رمز، زيبايى، نسبت بين زيبايى محسوس و زيبايى معقول، و زيبايى عالم شهادت و عالم ملكوت، به وسيلهي اولياى دين مسيح مطرح شده است. در اسلام وقتى سخن از تخيّل، كشف مخيّل، زيبايى و جمال الهى گفته ميشود، در حقيقت روشنى و تلألويى است كه از جلوههاى الهى بروز ميكند، و در مجموع هنر اسلامى را مفهوم ميبخشد. اما مهمترين مميزهي هنر دينى، تذكر ذاتى به امر قدسى و الوهيت است. به نوعى ديگر هم ميتوان به اين موضوع پرداخت. اگر دين را عبارت از معرفت و طاعت بدانيم، پس در مرحلهي اول، معرفت امر قدسى و معرفت امر الهى تحقق مييابد، و در مرحلهي بعد، اطاعت از اين امر صورت ميپذيرد. بنابراين، هنر دينى نوعى عبادت و اطاعت است، ضمن آنكه معرفت نه به نفس خود كه به امر الهى و به امر قدس و الوهيت نيز حاصل ميشود. در حقيقت هنرمند دينباور با لطف و عنايت بارگاه قدسى، با تأمل و تعقل، حقايق و معانى الهى در صورت خيالى منعكس ميكند، و اين صورت خيالى را در قالب شعر، نقاشى و هنرهاى تجسمى و به صورت حجم در مجسمهسازى يا طراحيها در معمارى و شهرسازى، يا الحان در موسيقى، و حركت در هنرهاى نمايشى آشكار ميكند.
● گذشته از جامعهي خودمان ـ كه دين در آن پيشتاز است ـ در جامعههاى ديگر كمتر ميتوان به بنيادهاى اصيل دين دست يافت. بنابراين، در اين عصر كه آدمى غرق در تعينات و محسوسات است، چگونه ميتوان هنرهاى دينى را بر اساس آنچه گفتيد، اولاً خلق، ثانياً از ديگر هنرها تفكيك، ثالثاً قابل درك و فهم ساخت. ضمن آنكه دريافتهاى غير دينى از هنر ـ به مفهوم ويژهي آن ـ هم رايجترند؟ اين مرز را ديندارى افراد تعيين ميكند. زيرا مضمون، پيام و قالب مورد نياز در هنر دينى و مرز ميان دين و غير دين خيلى مخدوش نيست. تجربهي هنر دينى نيز سابقهي دورودرازى دارد. در اسلام اين سابقه به 1400 سال و در مسيحيت به 2000 سال پيش ميرسد. اگر تجربههاى مربوط به اين هنر را در هند، مصر، سومر و... به حساب آوريم به سال قبل خواهد رسيد. بنابراين، با اين تجربه دورودراز، مرزهاى هنر دينى از هنر غيردينى مشخص ميشود. حتى در دانشنامهي (دائرةالمعارف)ها هم هنر مقدس دينى از هنر غيردينى تفكيك شده است. زيرا بنياد هنر غيردينى بر پرهيز از تذكر به امر الهى نهاده شده است. وظيفهاش هم فقط خلاصه ميشود در معنا بخشيدن به شعار «هنر براى هنر» و نحوهى احساس هنرى و استتيكى. به هيچوجه مفاهيمى مانند تعهد و اخلاق مطرح نيستند. نمونه بياورم از گفتوگوى پيكاسو با يك منتقد هنر، وقتى پيكاسو دربارهي اخلاق و عفت در هنر صحبت ميكند، پيكاسو در برابر وى موضع ميگيرد كه در هنر جايى براى عفت وجود ندارد. حال آنكه اساس هنر دينى بر عفت و پرهيز از شهوات و ويژگى حيوانى نهاده شده است. اما هنر مدرن و پستمدرن بر حضور اين خصيصهها در هنر تأكيد ميورزند؛ تأكيد بر برهنگى ذاتى، گريز از حقايق معنوى و توجه به تلذّذ صرف.
● براى هنر دينى چارچوبهاى را مشخص كردهايد. ميخواهيم بدانيم كه مصداقهاى خارجى آن مثلاً در نقاشى كدامند؛ ميدانيم كه گروهى نگارگرى ايرانى (مينياتور) را مصداقى از هنر اسلامى ميدانند، اما گروههاى ديگر كه تحت تأثير قالبها و گاهى مضامين غربياند، كه بهويژه از دورهي قاجاريه در ايران رواج و گسترش يافت، نيز بر اين باورند اشكالى ندارد كه ما مفاهيم و محتواى فكرى و فرهنگى خود را در اين قالبها بريزيم، حتى در قالبهاى منشأ گرفته از هنر مدرن و به آن صبغهي هنر اسلامى بدهيم. البته همهي اينان اعتقاد دينى و اسلامى دارند، و به عبارت ديگر مسلمانند، هر چند كه از نظر معرفت دينى و معرفت اسلامى در مرتبههاى مختلفى قرار ميگيرند. اين مطلب پيش درآمد چنين سؤالى است، كه آيا به نظر شما با توجه به آنچه گفتيد، هنر دينى، قالبهاى خاصى را ميطلبد يا نه؟ آيا ميتوان مفاهيم دينى را در ظرفهاى مختلف ريخت و استنتاج دينى كرد؟ واقعيت اين است كه بگوييم هر ظرفى اين قابليت را ندارد. ولى ما در عصر بحران فرهنگى و هنرى به سر ميبريم. مشكل ما زيستن در وضع بحرانى است كه جهان را فراگرفته است. اما براى وضوح بيشتر اين بحران همانطور كه شما گفتيد، من هم درباره نقاشى توضيح ميدهم، در دورهي صفويه، در ايران سه جريان نقاشى بهوجود آمد: الف: نقاشى سنتى، اصيل و كهنسال ايرانى است كه به اعتقاد من به نگارگرى و روح هنر اسلامى نزديكتر است، به ويژه نوع تذهيب و تشعيرش. يعنى با آن نقوشى كه قرآن را زينت ميدادند، يا كاشيهاي مساجد را با آن تزئين ميكردند، البته بايد از خوشنويسى نيز ياد كرد. اين شيوه با مشكلى در عالم اسلام روبهرو نشد، و همه هم آن را تأييد كردند. ب: نقاشى بزمى، ويژه دربارها بود، اگرچه اين شيوه نيز در عالم اسلام رواج داشت اما در آن روحيهي مطرب و لهو را ميتوان مشاهده كرد. ج: نقاشى رضا عباسى است كه وى شيوهي قلمگيرى و گاهى حتى مضامين نقاشى را تحت تأثير نقاشى اروپايى دگرگون كرد، كه خط سير شيوهي نقاشى رضا عباسى به فرشچيان و مهرگان ميرسد. همينجا بايد از «محمد زمان» ياد كنيم، كه به عنوان اولين دانشجوى نقاشى به غرب رفت. ريشهي نقاشى وى از نظر ماده و صورت غربى است. به روايتى زمان در غرب تغيير مذهب نيز داده بود. بعد از كمال سبزوارى كه فرنگيساز ايرانى است، بايد از كمالالملك نيز نام ببريم، كه نقاشىاش كاملاً غربزده است، و شاگردانش نيز جا پاى وى ميگذارند. تا به نقاشان مدرنيست دورهي پهلوى ميرسيم، كه ميشناسيدشان. گروهى از اينان در نمايشگاه دوسالانه (بيينال) نقاشى موزهي هنرهاى معاصر نيز حضور داشتند. بنابراين، مرزها در ايران دقيقاً روشن است. اگر كسى نتواند هويت دينى را در كار بهزاد تشخيص دهد، و بگويد كه در آثار پيكاسو، تفكر دينى مشهودتر است، بدانيد كه وى دچار بحران شده است. بنابراين، فردى كه فهم و درك سبكهاى مختلف نقاشى را دارد، بهراحتى ميتواند تشخيص دهد كه كار پيكاسو غيردينى است. حتى كار «ماتيس» كه تحتتأثير نگارگرى اسلامى و ايرانى است. «ژرژ روئو» نقاش به ظاهر دينى اروپا را خيلى دينى نميدانم. روح دينى در اين كارها نيست. ممكن است نقاشى، بگويد كارهاى كاندينسكى عين روحانيت است و در آن پيام دينى موج ميزند. بايد بپرسيم كدام پيام دينى؟ آيا منظور همان پيام دينى است كه از نقاشيهاى سقف كليساها مستفاد ميشود؟ البته ميتوان به اجمال گفت كه در همهي اين آثار خداوند متجلى است. خوب همه چيز اين جهان رنگ الهى دارد، و چيزى خالى از جلوه و حضور الهى نيست. اما نوع حضور بايد مشخص شود. آيا اين حضور الهى در نقاشى با تذكر هم همراه است، و بشر متذكر اين حضور ميشود؟ ما معترفيم كه جهان كنونى چونان گذشته، مشحون از حضور الهى است، اما بشر آن را درك نميكند، بنابراين، متذكر آن هم نميشود. معنى كافر كيش همين است كه وى حقيقتى را كه وجود دارد، ميپوشاند. هنر غيردينى نيز همين كار را ميكند و بر حقيقت پردهي انكار ميكشد. لذا بايد در بررسى آثار موضوع قرب و بُعد نسبت به حقيقت را در نظر بگيريم. اينكه تذهيب، خوشنويسى، معمارى، شهرسازى و پوششهاى اسلامى و ظروف دورهي اسلامى ما را بيش از نقاشى دورهي سلجوقى و دو رقاص كاخ سامرا به روح دينى نزديك ميگردانند، بر ميگردد به مرزى كه بين دين و كفر وجود دارد. روشن است كه چرا آن حاكم، هنرمند را وادار نميكند كه آن دو رقاص را در مسجد جامع اموى دمشق نقاشى كند، بلكه تصوير اين دو رقاص كوزه بر دوش و جام شراب در دست را در خلوتخانهاش ميكشد، زيرا ميفهمد كه اين اثر روح دينى ندارد، اما كتيبهها، خوشنويسيها و كاشيكاريها از روح دينى بيشترى برخوردارند. به عبارت ديگر دين فطرى و هنر فطرى حقايق را به انسان ميشناسانند. زرتشتيها وقتى ميخواستند تعريفى از دين به دست دهند، ميگفتند دين در درون انسان يك قوهي الهى است، و فرشتهاى است كه حق و باطل و زشت و زيبا را از يكديگر متمايز ميكند. اگر اين فرشته از وجود انسان رخت بر بسته باشد، وى مرز ميان دين و غير دين را گم ميكند. اينكه در اين دوره بسيارى از مطالب را ميخواهند به عنوان مطلب دينى جلوه دهند، به دليل غلبهي بحران فرهنگى در جهان است .اين دورهي را كه دوره در هم رفتن مرزهاست بايد پشتسر بگذاريم، و در افقى فراتر از نيك و بد و زشت و زيباى هنرى موجود بايد قرار بگيريم، در اين صورت هنر جهانى نيز تحقق مييابد. و در آن جهان نه نگارگرى سنتى بهزاد خواهد بود، و نه نقاشى پيكاسو و ماتيس. اين هنر ديگرى است كه به امام زمان (عج) و بقيةالله بر ميگردد كه هنوز زمان آن فرا نرسيده است.
● حال كه بحث به اينجا رسيد، اين سؤال را با شما ميتوان در ميان گذاشت كه ما ادعا ميكنيم، انقلاب اسلامى طليعه و زمينهساز انقلاب بزرگ جهانى آخرين حجت خدايى است در زمين. پس هنر و هنرمند مسلمان نيز در آماده كردن محيط سهمى دارد. آيا در آثار هنرى دورهي انقلاب اسلامى رگههاى اين توجه وجود دارد؟ بهصورت اجمالى، بلى مثلاً در آغاز انقلاب و دورهي جنگ تحميلى برخى از هنرمندان در مقام انتظار، آثارى به شيوههاى سنّتى نگارگرى اسلامى يا در قالب رمانتيك و مدرن خلق كردند، كه اكنون همانان حس و حال دورهي انقلابى و صبر انقلابى را از دست دادهاند. از اين نمونهها ميتوان از آثار اوليهي «چليپا» ياد كرد، و بنده نيز چند بار به ايشان گفتهام كه اى كاش ميتوانستيد هنوز همچنان آثارى را خلق كنيد. دليل اين دگرگونى نيز آشكار است. زيرا آن آثار فقط با قصد قرب الهى خلق ميشدند، نه با هدف ناسوتى! حال آنكه هنرمندان كنونى ابتدا به فكر معاشند، بعد به فكر دين. البته اين «بعد» در مرتبهي دوم و سوم هم قرار ندارد. در زمينهي فيلمسازى هم همينطور است. شاهديد كه چه سريالهاى ضعيفى هم از نظر قالب و هم از نظر مضمون و پيام از تلويزيون پخش ميشوند. در نتيجه هنرمندانى كه فقط دغدغهشان پول نيست، ميتوانند به جايگاهى در هنر دست يابند، وگرنه به جاى قدم برداشتن به جلو، عقبعقب خواهند رفت. حتى هنرمندانى كه توجه اصلى خود را معطوف به ناسوت كردهاند، اما خود را از تمنيّات مادى صرف مصون داشته، توانستهاند اسم و رسمى ماندگار بيابند.
● آيا شما هنرى را كه معروف به هنر انقلاب اسلامى شده، هنر دينى ميدانيد يا رگههايى از شاخصههاى دينى را در آن ميبينيد؟ نميشود گفت هنر دينى، بلكه من از اين هنر به عنوان «در انتظار هنر دينى» ياد ميكنم، اما اگر اين سير ادامه يابد آن هم با قصد قرب الهى، نور الهى در جان هنرمندان خواهد درخشيد، و از اين بحران هنرى، نه تنها ايران، كه جهان رهايى خواهد يافت، و الا همه اسير همين بحران فراگير خواهند بود.
>>در اين رابطه بخوانيد:
|
This site was last updated 01/27/09
هنر و انديشه