01/27/09

Home
درباره سايت
هنر موسيقي
شناخت هنر
هنر و جامعه
Feedback
هنر ديني

 

راه و رسم‌هاي پژوهش‌هاي هنر اسلامي

قسمت دوم

دكتر محمد مددپور

 منبع: نشريه بیناب شماره 9

كد مقاله: slm010

 

نمي‌دانم و در ضمن مي‌‏گويم به هر تقدير گنون و كربن مايه‌‏ى خير براى مسلمانان شدند و دانه‌‏ها و بذرهاى فكرى و علمى مباركى در آسياب انديشه و تفكر متعهدانه‌‏ى مسلمانان معاصر ريختند و انديشه‌‏ى جهادى و انقلابى بزرگانى مانند مرحوم على شريعتى و انديشه‌‏ى دفاعى و تفسير علمى و كلامى انديشمندانى چون شهيد مرتضى مطهرى را با انحاء حكمت معنوى و تمثيلى و عرفانى ايرانى و اسلامى آميختند؛ زيرا به‌‏هرحال آن‏‌ها هرگز زبان نيهليستى خودبنياد و آشكارا غربى نداشتند و هرگز آشكارا از تجدد و مدرنيته‌‏ى سكولار و نامقدس يا مقدس‏‌زا دفاع نكردند.

و امّا بازگرديم به مسئله‌‏ى احياى هنر اسلامى، و به آن چونان هنرى زنده و حيّ ‏و حاضر نه چون ميراث گذشتگان و هنرى عتيق. امروز مي‌‏دانيم كه هنر غالب و مسلط جهانى هنر غربى و صورت‏‌هاى «مدرن» و «پست‏‌مدرن» آن است كه تعلق به غرب دارد و به اصطلاح فيلسوفان پست‏‌مدرن، فرا‌روايت هنر جهانى غرب همين صورتِ هنرى است كه در نهايت بر هنر و ادبيات و علوم انسانى و فلسفه و تكنولوژي‌‏هاى كنونى و مفهوم جهاني ‏شدن مسلط شده است. اين فرا‌روايت در حالى‌كه از ميراث تجدّد نفسانى و نقد بنيادى عصر روشنگرى و مذهب اصالت بشر دفاع مي‌‏كند، خود به نحوى به ساحت و سپهر ماوراءالطبيعه در بخشى از هنر پست‌‏مدرن، به‌‏ويژه سينماى مدرن تكنولوژيك در حد سمبل‏‌ها و نشانه‌‏ها بازگشته است. البته هنوز ايرانيان به اين ساحت از هنر تكنولوژيك وارد نشده‌‏اند تا از طريق آن بتوانند راه رهايى را طى كنند؛ آن‏‌جا كه هولدرلين به ما توجه و تذكر مي‌‏دهد كه: «هر جا خطر به‏ نهايت ظهور مي‌‏كند، منجى به ظهور مي‌‏آيد.»

متفكران ايرانى جز قليلى از وابستگان به تكنوكرات‏‌ها و بوروكرات‏‌ها و حكمرانان سياسىِ گذشته، عمدتاً در راه نقد تجدّد غربى و ستايش از ميراث عتيق خود گام زده‌‏اند. آن‏‌ها دغدغه‌‏ى هويت ايرانى و شرقى داشته‏‌اند. بيش‏تر اين متفكران بيش از آن‌‏كه از ماهيت غرب و تجدّد پرسش كنند، به تقليد از نقد متفكران غربى از خود به‏‌خصوص نويسندگان ديالكتيك روشنگرى مانند آدورنو و هوركهايمر به نقد اجزاى امور مدرن مانند سياست و اخلاق و اقتصاد و فرهنگ و تاريخ و غيره پرداخته‌‏اند.2 امّا مواجهه‌‏ى ماهوى و بنيادى با ذات و ماهيت غرب و تجدّد بسيار قليل بوده است؛ چيزى كه در عالم غربىِ پست‏‌مدرن و در پى زلزله‌‏هاى فكرى آن، بسيار جدى شده است. بنابراين، تمدن غربى خود در چالش ماهوى با خويش است و اصول مسلم و محرز غربى ديگر اعتبار گذشته را ندارد.

زماني‌كه انسان از ماهيت امرى مي‌‏پرسد، اگر اين امر حقيقتى تاريخى داشته باشد، به نحوى از آن فاصله گرفته است؛ هر چند آن را بستايد و با نظر تام و تمام مدنيت بشرى از آن دفاع كند.

در گذشته‏‌ى پانصدساله‌‏ى غرب چنين رويدادى پيش نيامده بود و هيچ‌‏گاه فيلسوفان از اين‏‌كه ذات غربى عقلانيت است و غيره نگفته بودند و دفاع نكرده بودند، بلكه آن‏‌چه آن‏‌ها مي‌‏گفتند مسلمات بديهى و باورهاى به‏‌جا ن‏آزموده‌‏شان بود و خللى در اين مسلمات بديهى پديد نيامده بود تا چون امر نظرى مورد چالش و چون‏ و چرا قرار گيرد.

اكنون براى متفكر غربى ذات غرب و مدرنيته مسئله شده است، امّا نه اين‌‏كه نسبت به غرب متنفر و بيگانه شده باشد. در حقيقت غرب اكنون به نظامى جهانى بدل شده است و كم‏تر كسى است كه از تمدن غربى فارغ از لوازم اخلاقى و سياسي‌‏اش بد نگفته باشد. فردى مانند ماكس وبر بنيادهاى مدرنيته و عقلانيت‌‏افزارى و ديانت متجددانه‏‌ى آن را مورد تأمل قرار مي‌‏دهد و مي‌‏پذيرد كه اين تمدن چونان قفسى انسان را در خويش مهار كرده است. امّا امثال او به‌‏خصوص متفكرى مانند مارتين هيدگر هرگز نسبت به غرب بي‌‏تعلّق نيستند و همان احساسى را مي‌‏توانند داشته باشند كه عرفاى ما نسبت به حقيقت بتان و الهگان مورد پرستش مدنيت‏ه‌اى شرك داشتند، البته نه با اين باطن‏‌نگرى عرفانى و اشراقى كه مي‌‏گويد:

 

سراسر بخشش جانان طريق لطف و احسان بود

اگر تسبيح مي‌‏فرمود، اگر زنار مي‌‏آورد


                بلكه ماكس‌‏وبر صرفاً به مثابه‏‌ى مرحله‏‌اى تاريخى و مارتين هيدگر به مثابه‌‏ى انكشافى مسبوق به غفلت از وجود كه هر آن، امكان كشف آن و ارتباط انسان با ساحت مستور هستى و وجود قابل‏ تحقّق است.

به‏ هر تقدير، متفكران كنونى وقتى از ماهيت غرب پرسش مي‌‏كنند به معنى تنفر از آن نيست، زيرا ساحت تفكر به معنى حقيقى لفظ، ساحت احساسات و عواطف روان‏‌شناسانه نيست. البته كسانى كه از لوازم و بعضاً از مبادى جهانى غرب و هنر غربى سخن مي‌‏گويند بعضاً نسبت به آن و «ماهيت و موجودى شيطانى» را احساس و تلقى مي‌‏كنند. متفكرانى مانند گنون و بيش‏تر نويسندگان حلقه‌‏ى «پژوهش‏‌هاى سنتى» (Traditional Etode)  چنين‌‏اند. آن‏‌ها به غرب پشت مي‌‏كنند و به سرزمين‏‌هاى جغرافيايى و ذهنى ديگرى پناه مي‌‏برند. امّا همه‏‌ى اين طرق معطوف به گذر و گذشت فعال از مدرنيته از درون آن نمي‌‏شود، بلكه در نهايت به انزوا و خلوت‏‌گزينى مي‌‏انجامد و به پرهيز و تورّع نظرى و به خواست امكان عملى مي‌‏انجامد؛ هرچند در گنوني‌‏ها و بوديست‏‌هاى مدرن چنين رويكرد عملى را نمي‌‏بينيم. بنابراين، راه ديگرى براى احياى عالم حقيقت بايد در كار باشد و به صرف مخالفت و نگاه سلبى نمي‌‏توان از عالم تجدّد و تفكّر تكنيكى و علمى گذشت.

مسئله‌‏ى اساسى امروزين انسان گذشت از طريق «نفوذ و رسوخ» است نه پشت ‏كردن نظرى به آن، هرچند اين پشت‏ كردن و همكاري ‏نكردن با مدرنيته و بنيادهاى مدرن آن بي‌‏وجه نيست و بايد به اين فكرى كه نمي‌‏خواهد تسليم جهان نيهيليستى شود؛ اگرچه اين جهان در ديدگاه عارفانه هبه و فيض و عطاى الهى باشد!! حال به لطف يا قهر، بماند.نكته اين است كه اين هبه و فيض و عطا را چگونه مي‌‏شود در عالم فيض و عطا فارغ از نيست‏‌انگارى آن تجربه كرد و به سير و سلوكى دست يافت كه حقيقت هستى در آن بي‌‏پرده انكشاف حاصل كند. اكنون ديگر روزگار هنر سنّتى و هنر مدرن و حتّى پست‏‌مدرن هر سه به عبارتى سپرى شده است و آن‏‌ها بيش‏تر لقلقه‌‏ى زبان و عمل آدمى شده‌‏اند. آن‏‌چه هنرمند در فضاى هنر مفهومى ابداع مي‌‏كند، اگر به قول عوام «شامورتي‌بازى» نباشد، و در جست‌‏و‌جوى انكشاف باشد، قطعاً افقى برايش گشايش پيدا خواهد كرد، زيرا هنرمند معاصر گرچه اغلب در عالم نيست‌‏انگارانه مانند ديگر مردمان گرفتار مي‌‏آيد، ولى مي‌‏تواند در طلب و تمناى عالم و آدمى ديگر باشد.

شايد و قطعاً براى بسيارى از خوانندگان اين مقاله جاى پرسش و سؤال بسيار باشد كه چگونه من هنرهاى سنتى را در كنار هنرهاى مدرن به مثابه‏‌ى امرى واحد كه بايد از آن‏‌ها گذشت، تلقى مي‌‏كنم؛ در حالى‌كه بيش‏تر اين هنرها از منابع دينى سيراب شده‌‏اند؟

حقيقت آن است كه اين هنرهاى لطيف كه مظهر جمال الهي‌‏اند هيچ‏گاه نابود نمي‌‏شوند و همواره به صورت يادگار عصرى از حيات دينى بشر باقى خواهند ماند، امّا اكنون اين هنر و عالم آن في‌‏المثل عالم بهزاد زنده نيست و در عالم، كم‏تر كسى مانند حافظ و بيدل و بهزاد و جنيد چنين تجربه‌‏اى از حيات و هستى دارند. عده‌‏ى قليلى راه به عالم حافظ و بيدل و بهزاد و ميرك مي‌‏برند.

آن‌‏چه براى همه‏‌ى ما لازم است نفوذ در عالمى مدرن است كه باطنش الهى است، امّا ظاهرش كفر است و شيطنت، و راهى جز گذر از آن نيست: راه قدس از مسير مدرنيته مي‌‏گذرد. اگر انسان به باطن بينديشد و تفكر در حق و حقيقت بكند، آن‏گاه است كه به قول نظامى:

او مي‌‏هستى خورده و دست به اسرار برده است‏

 

آن كه مى تحقيق خورد در حرم كبريا

پاى طبيعت ببست دست به اسرار برد

          «تفكر» در حقيقت رفتن از باطل سوى «حق» است كه انسان در اشيا و موجودات عالم «حقيقت مطلق» را ببيند و اين جز با كشف در اين عالم مدرنيته وقوع حاصل نمي‌‏كند.

تا همدلى و اُنس پيدا نشود، نمي‌‏توان از عالم كنونى گذشت و هنر اسلامى را به صورت يك هنر حيّ ‏و حاضر در آورد و انسان در پايان تاريخ و آخرالزمان اراده و عقل و قلبش معطوف به عالم و آدمى ديگر گردد كه تكراركننده‌‏ى تقليدى و صورى محض آن‏‌چه در گذشته حاضر بوده است، نباشد، بلكه خود از يك سو از عالم مدرن و تجدد نفسانى يا نيست‌‏انگارى و ويران‌گرى و فرماليسم بي‌‏معناى آن بگذرد و از سوى ديگر، انكشافى نو از هستى پيدا كند. لازمه‏‌ى چنين وضعى نسبت به هستى عبارت است از گذشت از سنّت و تجدّد نفسانى كهن به آن معنايى كه هانرى كربن و گنون و از آن‏‌جا نيچه و فوكو مي‌‏گويند، و ورود به عالمى ديگر كه سنّت و تجدّد و اصل و فرع و فرض و نفل خويش را داراست.

قطعاً بدون رسوخ در غرب و مبادى و مبانى تمدن جديد و مواجهه متفكرانه با آن ـ نه ستيز پرخاشگرانه‏‌ى سطحى ـ و سپس هم‌زبانى و هم‌‏سخنى با تقدير غربى و شرقى بشر، نمي‌‏توان از عالم و آدم كنونى گذشت. به سخن متفكران حكمى، ابتدا با نسبتى خاص پيداكردن با عالم تجدّد، در آن «وارستگى از اشيا» پيدا كنيم تا «فتوح و گشايش راز» برايمان حاصل گردد.

هنرى كه در چنين عالمى انكشاف پيدا مي‌‏كند، قدر مسلم دغدغه‌‏هاى انسان را در هستى باز مي‌‏گويد و محدود به عواطف و احساسات و اضطراب‏‌ها و هيجان‌‏هاى صرف رُمانتيك نمي‌‏شود. راه‌‏حل مقدس غير از راه‌‏حل‏‌هاى همگانى است؛ شجاعت و ايمان مي‌‏طلبد كه بسيارى از هنرمندان افتاده در غم نام و نان از ساحت آن مي‌‏گريزند.

_______________________

يادداشت‏

2.    پژوهش علمى در غرب و نقد و نقادى اجزاء تمدن و حتى پرسش از ماهيت آن كاملاً آزاد و از اصول و مبادى نظام غربى است و اين نكته در باب آزادى پژوهش و بيان در حقوق بشر مندرج است. امّا درنهايت، فرا‌روايت غربى همان نفس استعلايى كانتى و دكارتى است كه بنياد فهم خويش را از جهان بر سوژه قرار مي‌‏دهد و كم‏تر متفكرى در مقام رد مبادى و اصول تجدد مانند حقوق بشر برمي‌‏آيد. اقليتى بسيار اندك و اغلب مطرود و يا منزوى در گوشه و كنار هستند كه هنوز آزادى غرب را منكر مي‌‏شوند و علم را داده‏‌ى شيطان مي‌‏دانند و اين تمدن را تمدنى شيطانى مي‌‏خوانند؛ تمدنى كه به‌‏هرحال پوشاننده‏‌ى حق و حقيقت و معنويت است؛ امّا اين پوشانندگى حق و حقيقت را از دو منظر متضاد گنونى و هيدگرى مي‌‏توان به نحو ديگرى بيان كرد.

 

>>در اين رابطه بخوانيد:

مجموعه مقاله

هنر ديني

راه و رسم‌هاي پژوهش‌هاي هنر اسلامي

قسمت اول

Home | درباره سايت | هنر موسيقي | شناخت هنر | هنر و جامعه | Feedback | هنر ديني

This site was last updated 01/27/09

هنر و انديشه