|
01/27/09 |
|
|
راه و رسمهاي پژوهشهاي هنر اسلامي قسمت اول دكتر محمد مددپور منبع: نشريه بیناب شماره 9 كد مقاله: slm009
در بادى نظر چنين در فهم ميآيد كه گويي مطالعه و پژوهش در هنرهاى اسلامى داراى وحدت رويه و يگانه بوده است، امّا در حقيقت، نگاه به هنر اسلامى در روزگار ما، كه از حيّز تأمل جانآزمودهى اكثر مسلمانان و مؤمنان كموبيش خروج كرده است و عصر انحطاط و فترت خويش را ميگذراند، صورتها و راه و رسمها متعدد و متكثرى يافته است.
شايد فراگيرترين نحوهى مطالعهى هنر اسلامى همان باشد كه بر اساس روش تاريخى و تطبيقى رسمى آكادميهاى اروپايى و آمريكايى صورت ميبندد و به جرح و تعديل احكام و آراى انشايى و خبرى كلاسيك دربارهى آثار مرده ريگ و ميراثى اين هنر كه اكنون در موزهها و گالريها و بعضاً در مكانهاى نمايشگاهى عمومى يا خصوصى قرار دارد، معطوف ميشود.البته تاريخ هنر اسلامى و مطالعات تطبيقى آنها به نحو يكسان و مشابه شكل نميگيرد. برخى نويسندگان از موضع تحقير و انكار هنر اسلامى به اين هنر وارد شده و گروهى نيز صرفاً به مثابهى بررسى صورى مجموعه آثار هنرى جهان اسلام به مطالعهى آن پرداختهاند. برخى از اين آثار به زبانهاى عربى، تركى و فارسى ترجمه شده و با اين عنوانها منتشر شده است: هنر اسلامى (ارنست كوئل، 1355) هنر هند و ايرانى و هنر اسلامى (مادلين هالايد، 1376)، هنر اسلام در سدههاى نخستين (گاستون وايه)، هنر اسلامى (جان هوگ، 1368)، تاريخ هنر اسلامى (كريستين پرايس، 1357)، هنر اسلامى (ديويد تالبوت رايس، 1375)، هنر اسلامى (باربارا براند)، هنر اسلامى (كارل جى. دورى، 1368)، شاهكارهاى نگارگرى ايرانى (بازيل گرى)، كتاب هنر (هربرت ريد، 1367)، تاريخ تمدن، جلد4، عصر ايمان، بخش اسلام (ويل دورانت، 1367)، هنر ايران (آندره گدار)، تاريخ هنرهاى تصويرى ـ بخش اسلام (جنسن، 1357)، هنر در گذر زمان ـ بخش اسلام (هلن گاردنر، 1365)، اسلام و هنر مسلمانان (الكساندر پاپا دو پولو) و بسيارى ديگر مانند آثار اتينگهاوزن و بينيون و ويلكينسون. برخى نيز در مقام شاگردان اين نويسندگان، تاريخ هنر اسلامى و جريانهاى فرعى آن مانند هنر تركى، مغولى، هندى، ايرانى، آسياى ميانه، قفقاز و عربى و غيره بودهاند كه تنى چند از بزرگان و متوسطين ايشان زكى محمدحسن (مجموعهى هنر اسلامى و ايرانى)، ثروت عكاشه (فنالتصوير اسلامى) عفيف بهنسى (هنر اسلامى) سمير صايغ (الفن الاسلامى)، اكبر تجويدى نقاشى ايرانى از كهنترين روزگار........ و ايران) و علينقى وزيرى (تاريخ عمومى هنرهاى مصور - بخش هنر اسلامى، 1363)، پرويز مرزبان) خلاصهى تاريخ هنر جهان - بخش اسلامى، 1377) را ميتوان ياد كرد. 1 قابل ذكر است كه اين نويسندگان همگى به صورت و نگاهى واحد با هنر اسلام و ايران مواجه نشدهاند و رويكرد آنها به هنر دينى اسلامى و ايرانى يكسان نبوده است. از اين منظر، رويكرد و نگاه پاپا دو پولو و بازيل گرى با رويكرد ارنست كونل و تالبوت رايس متفاوت به نظر ميرسد. در حالى كه مطالعهى تطبيقى ارنست كونل و تالبوت رايس به بررسى تاريخى محض و بعضاً تحليلىِ تاريخ هنر اسلامى ميپردازد، روش مطالعهى پاپا دوپولو و بازيل گرى تحت گونهاى از زيباييشناسى فرماليستى رايج در غرب به گونهاى نظريهسازى هنرى ميانجامد؛ چيزى كه در مرحلهى بعد با معنوي شدن روش پديدارشناسى و رسوخ روشهاى هرمنوتيك مطالعهى هنرى پس از مارتين هيدگر و هانرى كُربن و رنه گنون ميآميزد و به نظريههاى پسا يا فرا زيباييشناسانه (ultra or post-aesthetic) ميانجامد. به هر تقدير، روش مطالعهى صورى تاريخى و تطبيقى در گذر زمان به دوگونهى صورى تحليلى و صورى نظرى (معطوف به نظريهپردازى علمى فلسفى) رسيده است. از همين جهت است كه آثار نويسندگان مسلمان مانند اكبر تجويدى كه اصل روش را بر تحليل اوليهى صورى گذاشته، در نهايت به نحوى روشى تركيبى زيباييشناسانه صورى هنرى مشابه پاپا دو پولو و بعضاً در مرحلهاى بالاتر به نظريههاى كربنىـ گنونى ميگرايد.
از آخرين اشارات مباحث فوق چنين برميآيد كه نهايت مطالعات صورى و تحليلى آثار به مطالعات نظرى و تئوريك مانند آنچه در نظريهى دواير يا حلزونى امثال پاپا دو پولو و بازيل گرى و ديگران ميبينيم، ميانجامد. نكتهى قابل ذكر اين است كه مطالعهى هنر اسلامى و ايرانى و عربى و مانند آنها در روزگار معاصر تحتتأثير مبانى مطالعات پيشرفتهى تطبيقى يا زيباييشناسى صورى بوم گارتنى بوده است. از آنجا كه اينگونه راه و رسمهاى مطالعه نميتوانست از ماده و صورت هنرى و بعضاً هنرمندان و مخاطبان، يعنى همان علل چهارگانهى محاكات هنر ارسطويى فراتر رود، امّا حقيقت آن است كه اين علل كه تحت دايرهى هنر غربى كلاسيك و عناصر مادى و صورى آن قرار ميگيرد، هنر اسلامى را به فرم و محتواى محدود اصول مطالعات تطبيقى و زيباييشناسانه تحويل و تقليل ميدهد؛ در حالىكه هنر اسلامى از نظر معرفتشناسى آن و نيز پرسش از مبادى اعلى و اعيان ثابته و معانى اشراقى و عرفانى كه عاليترين تجليّات هنر اسلامى پس از مراحل تقليدى و طبيعتانگارانهى آن (از جمله هنر غيراسلامى و يونانى) ظهور و بروز كرده است، در طورى وراى طور زيباييشناسى صورى بومگارتنى و كانتى و حتّى تحليل تاريخى هگل يا شرقشناسى كلاسيك غربى است. همين نقطه ضعفها در نظريههاى عصر روشنگرى و حتّى عواطف و احساساتگرايى عصر رُمانتيك در تحليل هنرهاى اسلامى بهخصوص تجليّات اعلاى آن در ساحت حكمت اُنسى و عرفانى يا حكمت اشراقى و معنوى رفع ميشود. از اينجا طرح مباحثى چون خيال و مثال مطلق و خيال متصل و منفصل و كشف مخيل و الهام و شهود و جذبه و دهها مفهوم و معنى عميق معنوى در حكمت هنر اسلامى كه در آثار عرفايى مانند مغربى و ابنفارض و حافظ و عينالقضات همدانى و امام محمد غزالى و شيخ احمد عزالى و محييالدين ابنعربى و بسيارى ديگر از بزرگان آمده است، در حدّ توان تأمل زيباييشناسى رسمى فرماليستى غربى نيست. به همين جهت برخى نويسندگان معاصر غربى كه به اسلام تشرف يافتهاند، مانند رنه گنون و تيتوس بوركهارت، در آثارى مانند هنر مقدس: اصول و روشها (1369) و هنر اسلامى: زبان و بيان (1365) و شاگردان ايرانى آنها مانند سيدحسين نصر و نيز برخى انديشمندان فلسفى و حكمى معاصر مانند هانرى كربن و شاگردان او مانند داريوش شايگان (بتهاى ذهنى و خاطرهى ازل، 1355 و آسيا در برابر غرب، 1357) كوشيدند ضعفهاى نظريههاى كلاسيك يونانى و زيباييشناسى استيتك مدرن غربى را پشتسر گذارند و اجتهادهايى در برابر آن بنمايند و فضايى بزرگتر از فضاى مكانيكى و مادى هنر غربى كه افق نهايياش احساسات و عواطف حسى است، بيابند و در آن فضا به هنر اسلامى بينديشند. آثار اين نويسندگان به مبدأ و سرچشمههاى عرفانى و اشراقى هنر اسلامى و كلاً دينى و اساطيرى نزديك ميشود، امّا مشكل آنجا به نهايت ميرسد كه اين هنر در قلمرو و روشهاى معنوى اين انديشمندان از صورت ميراث گذشتگان و مرده ريگى از عصرهاى كهن حيات بشر فراتر نميرود. اين هنرها از سوى آنها به صورت نوستالژيك ستايش ميشوند و بيشتر جهت توليد نفرت از آثار مدرن به كار ميآيند، امّا هرگز اثرى از گونهى زنده و حى و حاضر آنها در جهان نيمهمدرن و شبهپستمدرن ما بهطور بهجانآزموده مشاهده نميشود. از اين منظر است كه در اينجا با نگاهى يوتوپياپى امّا گمشده، با اين هنرها روبهرو ميشويم. حتّى در فصلى كه تيتوس بوركهارت دربارهى هنر مسيحى در كتاب هنر مقدس پرداخته و از امكان احياى آن سخن به ميان ميآورد، چنين احتمالى را تقريباً محال تلقى ميكند. امّا آيا افقى وجود دارد كه انسان از درون عالم مدرن و در اوج روزگار پستمدرنيته و از آنجا عصر پيدايى شكافتهاى پستمدرنيته بتواند به جهانى ديگر انتقال يابد؟ و سرانجام از هر دو عالم «سنتهاى مردهى كهن» و «مدرنيتهى بيجان و پايانيافتهى نو» بگذرد و در عالمى زنده يا بهتر بگوييم، در جهان بهجانآزموده و زيسته و حيّ و حاضر ظاهرى و باطنى فرود آيد و عالمى را ابداع نمايد كه تكرار گذشته نباشد و از نيستانگارى و نيهليسيم منفعل و فعال نيچهاى مدرنيته بگذرد؟
در اينجا در مقام پرسشى حكمى و فلسفى از ماهيت هنر اسلامى قرار ميگيريم. هنر اسلامى چيست؟ آيا همان ميراث گذشتگان است كه به ما رسيده و به دو روش و راه و رسم «صورى» و «معنوى» به مطالعهى مرده ريگ آثار آن ميپردازيم؟ آيا هنر اسلامى مانند هر هنر اصيل، چونان يك انكشاف براى انسان عصر اسلامى گذشته به ظهور آمده و هزاران صورت خيالى را در آينهى فكر و ذهن و فهم و عقل و قلب هنرمندان به نحو كشف مخيل نقش زده است؟ امّا چرا اكنون هنر اسلامى چونان هنر عصر حاضر تلقى نميشود و از نظر جامعهشناسان پوزيتيويست و فيلسوفان هگلي مذهب تعلّق به گذشته دارد و درعمل نيز مشاهده ميكنيم از هنر و هنرمندى كه به شيوهى قدما به تجربهى هنر و ابداع آثار هنرى ميپردازد به عنوان هنرمند و نگارگر سنّتى و سنتگرا كه تعلّق به گذشتهى ايران دارد و قديمى است و كهنه چونان عتيقههاى توريستى و يادمانهاى عهد كهن تعبير ميشود. بنابراين، هنر اسلامى در عصر مدرن و غلبهى اسم، به يك «امكان» تبديل ميشود. مدرنيته و كوگتيوى دكارتى و منِ انديشمند او در جهان معاصر وقتى يك هنر به صورت «امكان» درميآيد، بايد چونان موضوع تفكر نظرى و طلب و تمناى قلبى و عملى انسان در كار آيد. امكان به نحوى به امكان ماهوى و وجودى در حكمت و فلسفه و از آنجا چونان نقش يك تقدير بازميگردد. اين امكان فلسفى چه نسبتى با انكشاف هنرى دارد؟ آيا ما در وضع نظرى فلسفى هگلى كه هنر را پايان يافته ميديد و حتّى هنر مدرن را در هنر تركيبى و مفهومى عصر خود در حال مرگ تلقى كرده بود ـ زيرا اين ديگر نميتوانست جلوهگر و مجلاى ايدهى مطلق (Absolute Geist) باشد ـ قرار داريم و اكنون بايد هنر را چون يك امكان نظرى صرف تلقى كنيم يا نه؟ فيلسوفان همواره در ساحت هنر به امورى پرداختهاند كه برايشان امرى ماضى بوده است، هرچند بخشى از آن هنر حيّ و حاضر باشد. وقتى كانت به مسئلهى علم و امكان آن و مقولات ميپردازد به معنى نابودى علم نيست، بلكه قرار گرفتن آن در طور سوبژكتيويته و نفسانيت است. آيا تعلّق به هنر اسلامى چونان تعلّق فيلسوفانه به امكان نظرى آن در آينده و حال است؟ به هر تقدير، «هنر» از جنس گونهاى جانآزمايى و سير و سلوك و تجلّى و انكشاف وجود مطلق الهى و اسماءالله در صورتهاى خيالى و حسى است و با مطالب علمى ذاتاً متفاوت مينمايد. موضوعيت هنر به عنوان يك عالم حيّ و حاضر زمانى مطرح ميشود كه با جان آميخته شود و چون جهان زيستهى ما در ميآيد كه ميتوان در عالم تكنيك و علم مدرن و جامعهى تكنيكزده به معنى ماهوى و وجودى لفظ، نه ابزارى آن حضور به هم رساند؛ يعنى هنرى كه در آن حقيقت مطلق و محض تجلّى كند و در فضاى تكنوپولى و تكنوسيانس مذهب اصالت تكنيك جامعهى مدرن و پستمدرن فرونغلطد. و اگر در فضاى آن قرار ميگيرد، به روح مسلط عصر و زمانه بينديشد. در روزگار ما، براى گذر از مدرنيته و تكنوسيانس و مذهب اصالت تفكر منطقى و اصالت تكنيك و عقل خودبنيادافزارى راههاى بسيارى را براى بشر طرح كردهاند؛ امّا هنوز و هنوز بشر موفق به گشايش افقى نو در ساحت عمل و تجربهى بهجانزيستهى خود نشده است. گروهى راه گذر را در ترك عالم غربي دانستهاند. جماعتى پس از بحران فراگير قرن نوزده و بهخصوص تحولات دو جنگ جهانى، به گونهاى چالش با اصول روشنگرى كه تمدن جديد غربى بر مدار آن داير شده بود، دعوت كردند و از ديالكتيك روشنگرى سخن گفتند و به نفى آثار تمدنى و نهادهاى سياسى آن پرداختند. قبلاً نيچه با پرسش از اصل و ريشهى غرب، به راه و رسم، «ارادههاى معطوف به قدرت و اراده»، از گذشت از نيهليسم و نيستانگارى ذاتى تمدن و مابعدالطبيعهى مقوم تمدن و فرهنگ غربى پس از سقراط سخن گفته بود. او دريافته بود كه غرب مدرن نيز بر همان بنيادهاى دو تمدن قبل اروپايى (يونان پس از سقراطى و مسيحيت قرون ميانه) يعنى افلاتونيسم (فلسفهى افلاتونى) بنياد شده است. مسيحيت كه در نظر نيچه تجديديافتهى همان انديشههاى متافيزيكى افلاتونى به نحوى نو بود، در تمدن مدرن نيز به حيات خويش به صورتى بيخدا ادامه ميدهد. نيچه طالب آن بود كه بشر از اين وضع بگذرد و رهايى پيدا كند. از اين منظر، هنر راهى است براى گذشت از ايلغار زمان و مكان و نفس خودبنياد بشرى، كه دوگانگى سوژه و ابژه را در جهان، صورت زده است. آيا نيچه از عالم نيهليسم انفعالى و فعال گذشت؟ نه، هرگز! امّا او طالب گذشته بود، در جهانى كه بتخانه مينمود امّا بر طرح حرم بنياد شده بود. برخى از نويسندگان مانند ماكس وبر گفتهاند براى گذر از زندان مدرنيته سه راه وجود دارد: 1. احياى ارزشهاى كهن 2. ظهور انبياء جديد 3. جنگ با سرنوشت و تقدير مدرنيته
در اين حوزهى فكرى، چندان فعاليتى مثبت براى گذشت عملى از نيهليسم يا آنچه از آن به خودبنيادى و سوبژكتيويته و در نهايت مدرنيته نام برديم صورت نميگيرد، بلكه بيشتر در سپهر نظر به نقد خودبنيادى و آثار مدرنيته معطوف ميشود و به گونهاى زهد و ترك دنياى مدرن از طريق انديشيدن معطوف ميگردد؛ چيزى كه در عرفانهاى عامهپسند عصر ما بهخصوص آنجا كه با مواد توهمزا و جنونبخش ميآميزد، در طور نازلترى ميبينيم. يعنى مخالفت با تمدن غربى از طريق خلسه و خودكشى! من در اينجا نميخواهم مقام هانرى كربن و بهخصوص رنه گنون را كوچك بشمارم؛ هر دو، بهويژه هانرى كربن مشوب به وابستگى نهادهاى بينالمللى يهود مانند آقاخان، رئيس اسماعيليه يا فراماسونرى و تأييد سمبليسم و نمادپردازى و رمزانگارى فراماسونرى هستند، آنچنان كه در آثار تيتوس بوركهارت مانند هنر مقدس در شرق و غرب: اصول و روشها آمده است، و هيچگونه موضعى جدى در برابر يهوديت و ماسونيت ندارند و همين براى افراد متعهد ميتواند امرى مشكوك تلقى شود كه بازگشت به عرفان و حكمت معنوى و تمثيلى بهخصوص در هانرى كربن كه هرگز به اسلام و تشيع تشرف نيافت، چرا همراه تعهدى براى ستيز مثبت با جهان مدرنيته و نهادها و سمبلها و نمادهاى رسمى آن نشده و همين جماعت عملاً در برابر ديكتاتورهاى وابسته به دموكراسيهاى ليبرال كشورهاى اروپايى و آمريكايى تسليم بودند و با اصحاب آنان نرد عشق ميباختند.
_______________________ 1- متأسفانه، هنوز يك كتابشناسى جامع هنر اسلام و ايران شامل مقالهها و كتابها در دست نيست. اميدوارم پژوهشگاه حوزهى هنرى به اين كار مهم دست زند و بانك اطلاعاتى خوبى دربارهى هنر اسلامى تهيه نمايد.
>>در اين رابطه بخوانيد:
|
This site was last updated 01/27/09
هنر و انديشه