01/27/09

Home
درباره سايت
هنر موسيقي
شناخت هنر
هنر و جامعه
Feedback
هنر ديني

 

 آفرينش هنري و تجربه خلاق

 قسمت اول

دكتر حسن حبيبي

منبع: فصلنامه هنر، شماره 4، پاييز 1362

كد مقاله: slm003

هنر جولا نگاهي پهناور براي نمودن استعداد و تجلي نبوغ آدمي است. استعدادي كه بهره وران از آن اندك نيستند و نبوغي كه صاحبان آن در هر عصر و زمان انگشت شمارند، اما از هر دو مي توان توقع آفرينش يك اثر هنرمندانه را داشت، و بيش و كم نيز اين انتظار را برآورده يافت. در اينجا بر سر آنيم كه اندكي درباره آفرينش هنري و احياناً علمي، به بحث و گفتگو بپردازيم. هنگامي كه «آفرينش» محور بحث قرار گيرد به جاست كه چند نكته روشن شود:

                نخست آن كه اگر بگوييم پايه و مايه سائقه آفرينندگي را مي توان در نيازهاي آدمي جست و جو كرد، رواست كه بي درنگ روشن كنيم كه فرق اين نياز با نيازهاي حيواني چيست و جانور چگونه در قيد و بند نيازهاي خويش است و آدمي چه سان از چنگ همين نيازها مي گريزد و به وادي ديگر پناه مي آورد.

                دو: ديگر آن كه بايد ديد كار آفرينش چگونه كاريست و به چه ترتيب وارد ميدان مي شود. در همين قسمت بايد جستجو كرد كه آيا در علم نيز مي توان به آفرينش اشارت داشت و از آن سخن به ميان آورد يا نه؟

                در مرحله سوم بايد از دو ارتباط اساسي غافل نماند: ارتباط آفرينش با آفريننده، و ارتباط آفرينش با پذيرنده و دريافت كننده اثر.

                آدمي، نيازمند آفريده شده است و بدين اعتبار، پايه و مايه سائقه آفرينندگيش را نيز  مي توان در نيازهايش جستجو كرد، به شرط آن كه در اين جستجو در پي نيازهايي باشيم كه ويژگي انساني وي هستند: نيازهايي كه از احتياجات حيواني خود وي و جانوران ديگر متمايز و مجزاست. براي روشن شدن اين نكته اشارتي كوتاه به گوشه اي از روان شناسي جانوري بجاست:

                از جمله اختصاصات سلوك جانوري اين است كه سلوك و اصولاً كل رفتار جانور تحت تسلط و سيطره اموري است كه يا از آنها مي ترسد و مي گريزد و يا بدانها مايل  و راغب است و در جستجوي آنهاست. جانوري چون موش، به هنگام حضور گربه،  همواره تحت تسلط و فرمانروايي اين حضور است. جانور گرسنه نيز با ديدن و بوئيدن غذا و به هنگام حضور همجنس خويش،  زير نفوذ اين موارد قرار مي گيرد و امور ديگر از ميدان عمل ذهن وي به در مي روند. آزمايشهاي روان شناسان نشان مي دهد كه اگر ظرف غذايي را  در نزديكي لانه سگي قرار دهند، سگ در برابر ميله هاي لانه بي حركت مي نشيند و چشم به اين ظرف مي دوزد و با آن كه وجود ميله ها مانع دسترسي وي به ظرف است، همان قرب فاصله مجذوبش مي سازد و از حركات ديگر بازش مي دارد. اكنون اگر ظرف را دور كنند، سگ از قيد و بند وجود ظرف آزاد مي شود و در همان حال به يادش مي آيد كه در انتهاي لانه دري هست كه مي توان از آن پاي به بيرون نهاد. اين است كه بي درنگ و به سرعت از لانه خارج مي شود و آن را دور مي زند و خود را با ظرف غذا مي رساند.

                 اين تجربه و تجربه هاي فراوان ديگري از اين گونه، نشان دهنده بار اجبارهايي است كه بر دوش جانوران نهاده شده است، و در متن، يا در خارج از ساز و كار غرائز، آنان را ناگزير به انجام كارهاي معين مي سازد و كوچكترين منطقه اي براي جابجائي هاي اختياري باقي نمي گذارد. يكي از ناتواني هاي اساسي جانوران، فقدان اسباب و وسائلي نظير زبان و توانايي گفتار است. جانور بدون داشتن زبان و بي بهره وري از نمودگارها و رمزها و علائم و نشانهاي زباني نمي تواند در همان زمان كه به ظرف غذا خيره شده است،  در انتهاي لانه را، به ياد آورد و متوجه آن گردد.

                 به عكس، آدمي با ياري زبان و ساز و كارهاي گفتاري، حد و مرزهاي سلوكي و رفتاري مورد بحث را در مي نوردد و به فراسوي آنها گام مي نهد. علائم و نشانها سبب مي شوند انسان بتواند چيزهايي را كه خارج از ميدان ديد او هستند به ياد آورد و مجموعه اي از امور حاضر و غايب را دريافت كند. بدين سان ميدان عمل آدمي بسيار وسيع مي شود و ذهن در مقام انتخاب، امكانات بيشتري را در اختيار مي گيرد. زبان و توانايي گفتار موجب آن است كه آدمي با امور و عوالم غير حاضر نيز در آميزد و خودماني برخورد كند و آنها را بررسي نمايد و فهم كند.

                شك نيست كه آدمي نيز به سان جانوران ديگر، گهگاه – و يا بسياري از اوقات – در قيد و بند نيازهاي روزمره، و مادي قرار دارد و برابر امر و نهي آنها عمل مي كند. اما به راستي هنگامي نام آدمي بر وي مي برازد كه در اعمال خود اراده آزاد خويش را دخالت دهد.

                 اعمالي كه مهر و نشان آزادي انساني را بر خود دارند، زيبا هستند.  هر جا كه كار انساني، بازي كودكان، و انديشه بزرگسالان پيش از انتخاب، با آزادي و گزينش همراه باشد، زيباست. همان سان كه يك تابلو يا يك اختراع نيز چون جوشيده و سر برآورده از فعل آزاد ذهن است، زيباست.

                در بيان زيبايي مي توان به فكر «وحدت در متن تنوع» رسيد. آفرينش نيز در يافتن همين وحدت در تنوع نهفته است. به تعبير ديگر، آفرينش، يافتن وحدت و پيدا كردن تجانس ها و مشابهت ها و بازيافتن نمونه كامل بيان اين همسازي و هم آهنگي است. طبيعت پيش از آن كه در ميدان انديشه آدمي وارد شود و موضوع تفكر قرار گيرد، داراي تنوعي بي نهايت است و بنابراين ظاهراً ناهماهنگ مي نمايد. اكنون اگر با ديدگان ذهني آفرينشگر بدان بنگريم، لحظه اي فرا مي رسد كه عناصر مختلف اين تنوع ناگهان در يك كل واحد ذوب مي شوند.  آفرينشگر كليدي را مي يابد كه باب تجلي گاه وحدت را باز مي كند و عروه الوثقي را پيدا مي كند كه به ياريش عروج به آن بارگاه آسان مي گردد. ماده خام طبيعت سر و صورت مي يابد و به آراستگي مي گرايد:  وحدت در كثرت متحقق مي شود. اين لحظه، لحظه آفرينش است.

                به دو تعبير طبيعت و انديشه بيشتر توجه كنيم: طبيعت با جنبش نامحدود و بي كرانه خود از قيد تحديد و تعيين مي گريزد. اما بر فراز اين طبيعت چيزي است كه به حقيقت آن مي پردازد و خود را درگير آن مي سازد و اين همان تعيين و تحديدي است كه انديشه با آن سر و كار دارد. انديشه ي به سامان، همه چيز را به صورت موزون، نظام يافته، آهنگين، تقدير پذيرفته و تقويم يافته مي خواهد و بدين گونه درباره اشياء و امور مي انديشد. انديشه تقديرگر و مقوم است. استماع اصوات موزون و آهنگها ما را به اين نيروي اساسي انديشه راهبر مي شود. التذاذ استماع اين گونه اصوات، از آن روست كه آن چه از هر نوع تحديد و تعيين مي گريخت و سر باز مي زد،  اكنون با ظرافت و لطف در صورتهاي معين و مشخص درگير شده است. همسازي، نماينده و نمايشگر طبيعت و حيات سامان يافته و موزون است. در اصوات موزون، دو عنصر هم عنانند: يكي  انتزاعي كه همان ضرب و وزن و آهنگ است و ديگري متعين و مشخص كه خود صوت موزون است. اين صوت بايد همواره در برابر صوت و آهنگ سر خم كند تا مطبوع طبع افتد. همين درگيري است كه در ما عاطفه و يا هيجان ناشي از موسيقي را پديد مي آورد. در تمامي هنرها اين تقابل فرم رياضي از يك سو و ماده محسوس از سوي ديگر وجود دارد. اما در اصوات، قالب يا فرم بايد هر آن توسط انديشه آفريده شود1. شعر نيز به اين مقوله نزديكتر است و وزن و قافيه از آن رو كه فرم رياضي شعر را مي سازند، يك طرف تقابل را به وجود مي آورند. دست و پنجه نرم كردن قالب يا صورت، با ماده يا محتوي، به برقراري هماهنگي اختياري و وحدتي مي انجامد كه عين آفرينش هنري است.

                صرف نظر از ماده خام كه با قالب سر و كار مي يابد و گزارشگر وحدت مي شود، معني و مفهوم اثر نيز مي تواند بيانگر وحدت عالم باشد و يا بدين معني نيانديشد. تعهد در بيان، از اين راه وارد مبحث آفرينش هنري مي شود. اگر معني و مفهوم در قيد و بند تعهد باشد، به وحدت همه جهان مي انديشد و اين جستجو آفرينش هنري را به كمال نزديكتر مي سازد. ادعيه اسلامي، به ويژه دعاهايي كه صدور آنها از جانب امامان مسلم است، از جهات گوناگون آفرينندگي قابل توجه و تأملند. علاوه بر آن كه الفاظ و كلمات رسائي ويژه دارند و وزن و آهنگ و يا انسجام و پيوند آنها دل انگيز و نظرگير است، مضامين عالي و معاني شيواي آنها تجلي گاه حقيقت اند. آغاز دعاي كميل، همه جهان هستي را يكپارچه مي كند و اين همه را كه يكي شده است، زير فرمان آفريدگار علي الاطلاق مي نهد. احساس يكي شدن و يكي بودني كه اين دعا پديد مي آورد، ارتباط و علقه اي كه ميان طبيعت هر يك از افراد با مجموعه جهان ايجاد مي كند و همه اين مجموعه را وابسته و آفريننده ي «يكي» مي سازد، موجد احساس پيوستگي و در نتيجه سرشاري مي گردد. همين انديشه، در مناجات شعبانيه با قوت و قدرت در جولان است. چند جمله كوتاه در اين مناجات، چنان محيط و فضايي را پديد مي آورد كه همه چيز را در يك لحظه به يك امر، به يك واقعيت و حقيقت باز مي برد و كل جهان را يكي مي كند و آن يكي را هم وابسته به حق مي سازد و در اين وادي ايمن است كه خدا خود به راز گوئي با بنده اش مي پردازد2. يك جمله زمينه ساز اين ماجراي عظيم است: «الهي هب لي كمال الانقطاع اليك»3.

                در نظم و نثر، بيان يگانگي، دوست داشتن و عشق ورزيدن به محبوب و معبود و معشوق، نماينده اوج كار هنرمند و آفرينشگر است، «راستي را بخواهيم، دوست داشتن آنست كه آدمي خود را باكسي كه دوست مي دارد (محبوب) يكي بگيرد و خويش را در وجود وي بخواهد. اگر اراده بر گردونه ي حركتي صرف نظر كننده از خود خويش نشيند و با متعلقي كه به او گرايش دارد، در هم نياميزد، عشق وجود ندارد. خاصه ي عشق همواره فراموش كردن خويش است»4. در اينجا نيز ادعيه امامان در مقام بيان اين حالت در اوج كمال است. در اشعار فارسي مواردي را مي توان سراغ كرد كه شاعر عاشق، از خود بيخود مي شود اما در موارد فراوان شاعر در عين بيان لطيف ترين عواطف  و احساسات، و  رعايت همه ظرايف به هنگام گفتگو، از گله و شكايت، خطاب و عتاب و گزارش تلخ كامي ها و گهگاه درشت گوئي ها پروا ندارد. شايد علت آن باشد كه اين وحدت مورد انتظار در دل و ذهن عاشق حاصل نيامده و يكي گرفتن و از خود خويش صرف نظر كردن و فراموش كردن خويشتن تحقق نيافته است. بيت زير – هرچند به لحاظ طرز بيان بهترين مثال نيست – نمونه كوچكي از برخوردها و برداشتهايي از همين قبيل است كه در عين حال هنرمندانه و آفرينشگرانه نيز تلقي مي شوند. گوينده در مقام گله و شكايت از محبوب است و راهي كه براي منحصر ساختن وي به خود مي يابد اين است كه آن چنان از محبوب خود بدگوئي كند و وي را بي مقدار و خوار سازد كه ديگر كسي به وي رغبت نيابد:

با دشمن و دوست بدت مي گويم

تا هيچ كَسَت دوست ندارد جز من

                اما در مناجات شعبانيه مي خوانيم كه: «الهي اگر مرا به جرم گيري به بخشايشت گيرم، و اگر مرا به گناهم گيري، تو را به آمرزشت گيرم و اگر مرا به آتش در اندازي به گروه اهل آتش مي گويم كه تو را دوست مي دارم»5. «الهي ان اخذتني بجرمي اخذتك بعفوك، و ان اخذتني بذنوبي، اخذتك بمغفرتك، و ان دخلتني النار اعلمت اهلها انّي احبك».

                تفاوت برداشت و اختلاف نظر گاه به گونه ايست كه آن را نمي توان اختلاف مرتبه خواند، بلكه بايد اختلاف را اختلاف در ماهيت و طبيعت مسئله دانست. در اين مناجات جستجوي وحدت در مرتبه كمال و اوج است، و در آن شعر، دوست داشتن خودخواهانه است و اين خود آن چنان عزيز است كه به خاطرش بدگوئي از محبوب رواست.

                آيا چنين وحدتي را در كار علمي نيز مي توان جستجو كرد؟

            دانشمند هنگامي كه از وجود قوانين طبيعي، يعني رابطه مشخص ميان اشياء سخن مي گويد، به وجود وحدت در عالم اشارت صريح دارد. تصور قانون تازه و عرضه آن به معني پيوند دادن و سازمان و سامان بخشيدن به پديده هايي است كه تا اين زمان متفاوت و پراكنده خوانده مي شدند. هر يك از نظريه هاي علمي - نظير نسبيت، كه پديده هاي نور و جاذبه را به يكديگر مي پيوندد – و قوانين تجربي موجد اين احساس اند كه در زير پرده بي نظمي هاي ظاهري و در پشت صحنه نمايش ناهم آهنگي و ناسازيهاي طبيعت، وحدتي ژرف وجود دارد. اما كدام دانشمند را مي توان جستجوگر اين وحدت و در نتيجه آفريننده خواند، بحثي است كه اندكي بعد بدان خواهيم پرداخت.

________________________________________

يادداشتها:

1-     LAGNEAU, Cours sur la perception. in:  célèbre lecons et fragments. P.U.F.  P.147

2-    «الهي واجعلني ممّن ناديته فاجابك، و لاخطته فصعق لجلالك. فناجيته سراً و عمل لك جهرا» «الهي، و مرا از آنان قرار ده كه نداشان در دادي و تو را لبك گفتند و از آنان كه نگريستيشان و در پيشگاه جلالت جان افشاندند، و در نهان با آنان راز گفتي و بر آشكار در درگاه تو عمل كردند...» مناجات شعبانيه: مصباح المنير، از: حضرت استاد مشكيني، انتشارات ياسر، 1361، ص 223 – 222.

3-     مناجات شعبانيه، مصباح المنير

4-     خدا، نوشته ي: لان يو، ترجمه حسن حبيبي، شركت انتشار، 1360، ص 14.

5-     مناجات شعبانيه، مصباح المنير، ص 22.

 

>>در اين رابطه بخوانيد:

مجموعه مقاله

هنر ديني

آفرينش هنري و تجربه خلاق /  قسمت دوم

 

Home | درباره سايت | هنر موسيقي | شناخت هنر | هنر و جامعه | Feedback | هنر ديني

This site was last updated 01/27/09

هنر و انديشه