|
02/24/09 |
|
|
چالشهاي تعريف هنر قسمت اول استيون ديويس* / ترجمهى محمد حامى منبع: نشريه بیناب شماره 10 كد مقاله: art028 تعريف، و مقصود از آن امر تعريف ميتواند شكلهاى متنوعى به خود بگيرد؛ براى نمونه، اشاره به مثالها، برشمردن همهي مواردى كه در موضوعى تحت يك اصطلاح واقع ميشوند، يا وضع اين كه اصطلاحى چگونه به كار برده شود. يكى از انواع تعريف كه گاهى تعريف «ذاتى»1 يا «حقيقى»2 خوانده شده، به مثابهي ابزارى تحليلى قدرت خاصى دارد. تعريف حقيقى از چيزى مثلاً «الف»، مجموعهاي از ويژگيها را شناسايى ميكند؛ به گونهاي كه همه و هر «الف»ى تمامي آن ويژگيها را دارا باشد؛ ويژگيهايى كه مجموعهاي را تشكيل ميدهد و تنها «الف»هاى آن مجموعه صفات و ويژگيها را دارا ميباشند. تعريف حقيقى گروهى از ويژگيها را كه هر كدام براى «الف» بودن يك چيز لازم است، معين ميكند و همينطور مشخص ميكند كه بهعنوان گروهى از ويژگيها كدام يك براى «الف» بودن يك چيز كافى است. به عبارت ديگر، تعريف «الف»، چيزهايى را كه «الف»ها و فقط «الف»ها مشتركاً دارند مشخص ميكند. براى نمونه، شخصِ بيوه، زنى است كه شوهرش را از دست داده و دوباره ازدواج نكرده است. در اين صورت، سه شرط لازم وجود دارد كه با هم براى بيوه بودن يك شخص كافى است. در اينجا، بيدرنگ نكات متعددى را بايد در نظر گرفت. گاهى يك شخص ممكن است قادر باشد «الف»ها را شناسايى و به آنها اشاره كند، بيآنكه قادر باشد تعريف كند چه چيز شىء را «الف» ميسازد. به عنوان نمونه، ممكن است فردى در نتيجهي آشنايى با طيفى از موارد خاص، به تسلط كلى بر مفهومى مطرح دست يابد. مردم ميتوانستند آب را بسيار بيشتر از آن كه علم ساختمان مولكولى بنيادين آب را فاش سازد، آن را با موفقيت شناسايى كنند. در مقابل، كسى كه ميداند چگونه «الف»ها تعريف ميشوند ممكن است قادر نباشد تا با كمك آن تعريف در يك وضع بينابينى يا ـ از اين كه بگذريم ـ در موارد سخت و حتى در تعريف مواردى معمولى، دعوايى را به شيوهاي بدون مناقشه فيصله بدهد. براى مثال، من ميدانم شخصى طاس است كه تمامى يا بخشى از پوست سر او عارى از مو باشد؛ در حالى كه هنوز هم در مورد يك شخص خاص مطمئن نيستم كه بتوانم او را طاس بخوانم. يا ممكن است بدانم «برگ عبايى»3 گونهاي از گياهان است كه به وسيلهي برگهاى سپرمانند تميز داده ميشود و با اين وجود قادر به تعريف يك «برگ عبايى»، به معناى دقيق كلمه نباشم. سرانجام، نيازى نيست كه «تعريف ذاتى يك شىء»4، نكتهاي دربارهي اين كه چگونه و چرا آن شىء براى ما مهم است مكشوف سازد. اين امر حتى در تعريف مواردى كه انسانها ابداع كردهاند تا نقش مهمى در زندگى اجتماعى آنان بازى كند، صادق است. براى نمونه، با سرعت غيرمجاز راندن قانوناً به تجاوز از حداكثر ميزان تعيين شده براى طى كردن مسيرى معين تعريف شده است؛ اما اين تعريف در مورد اين كه چرا وضع چنين محدوديتهايى براى ما اهميت دارد و يا اين كه چرا به شعارهايى مانند «سرعت» جلب ميشويم چيزى نميگويد. اين ملاحظات به اين معنى نيست كه تعاريف هميشه بيفايده يا ملالآورند، بلكه خاطرنشان ميكنند انتظار بيش از حد از يك تعريف ميتواند اشتباه باشد. اگر نظريهي غيرحكايى صدق5ـ در باب صدق ـ كه براساس آن براى مثال قضيهي «برف سفيد است» صادق است تنها وقتى كه برف سفيد باشد ـ مأيوسكننده است؛ چه بسا به اين دليل است كه آنچه از راه تطابق يك شىء با واقع به دست ميآيد بسيار بيشتر از آن چيزى است كه ميتوان به وسيلهي تعريف آن شىء به دست آورد. تعاريف اوليهي هنر در گذشته، هنر به روشهاى گوناگونى تعريف شده است: به عنوان تقليد يا محاكات6 (افلاطون، 1955)، وسيلهاي براى انتقال احساسات7 (تولستوى، 1995)، بيان شهودى8 (كروچه، 1920) و به عنوان فرم معنيدار9 (بل، 1914). در مقام داورى، اين تعاريف به عنوان تعاريف ذاتى غيرقابل قبولاند. تعريف هنر به دو شيوه ناقص خواهد بود: 1ـ از راه ثبت يك ويژگى كه همهي آثار هنرى واجد آن نباشند؛ 2ـ به وسيلهي شناسايى مجموعهاي از ويژگيها كه منحصر به آثار هنرى نيستند. به نظر ميرسد نظريههاى مذكور در هر دو مورد با شكست روبهرو شدهاند. برخى آثار هنرى در موسيقى و نقاشى، انتزاعى10 هستند. آنها تقليد يا محاكات از چيزى نميكنند. برخى آثار هنرى هم بهعمد از بيان احساس دورى ميكنند، در حالىكه بعضى ديگر فاقد فرم معني دارند. علاوه بر اين، ويژگيهايى كه به عنوان معرّف پيشنهاد شدهاند خاصِ آثار هنرى نيستند. عكسهاى فورى در تعطيلات آخر هفته، تقليدى از مجموعههاى بصرى است كه عكسها تصوير ميكنند، اما آنها آثار هنرى نيستند. بسيارى از چيزهايى كه احساس را منتقل ميكنند يا بيان شهودى احساسات پديدآورندگان خودند يا فرم معنادارى را به نمايش ميگذارند، آثار هنرى نيستند. براى نمونه آگهيها در انتقال دادن و برانگيختن احساس موفق هستند، نوحهسرايى كردن ميتواند يك بيان شهودى از اندوه باشد و نظمى كه علايم راهنمايى و رانندگى ـ در تعيين مسافت ـ بر طبق آن به دنبال يكديگر قرار ميگيرند، فرم معنادارى را به نمايش ميگذارند، اما هيچكدام هنر به شمار نميآيند. شايد چنين اعتراضاتى موجه نباشد. براى نمونه، اگر معنيدار بودن موسيقى و نقاشى انتزاعى مورد پرسش قرار گيرد، ميتوان چنين دليل آورد كه آنها احساسات را بازنمايى ميكنند، يا اينكه آنها تقليد از الگوها و ساختارهاى زيربنايى تجربيات ما را تشكيل ميدهند. اگرچه حل تمامي مشكلاتى كه اين نظريهها با آن روبهرو شدهاند آسان نخواهد بود، اما در حقيقت پيشگامان اين تعاريف اغلب به تعقيب چنين موضوعاتى تمايل نداشتهاند و اين حاكى از آن است كه هدف آنها از ارائه اين ديدگاهها تلاش براى تشخيص ذاتى كه همه آثار هنرى و تنها آثار هنرى را به نمايش بگذارد نبوده است، بلكه در عوض كوشيدهاند ملاكهايى را ارائه دهند كه آثار هنرى بايد چگونه باشند و يا در صدد تفكيك و توجه دادن به ويژگيهاى متمايز، مضمونى، بارز، مهم يا ارزشمند آثار هنرى و يا فرمهاى هنرى بودهاند. آيا تعريف هنر غيرممكن است؟ با شكست رويكردهاى سنتى ممكن است اين سؤال به ذهن خطور كند كه آيا هنر قابل تعريف است؟ ماريس وايتس11 (1956) استدلال ميكند كه آثار هنرى، به واسطهي يك رشته از شباهتهاى خانوادگى12 به هم پيوند خوردهاند و نه با كمك نوع ذات كه توسط تعريف ذاتى به دست آمده است. مشكل اين ادعا اين است كه هر چيزى با هر چيز ديگرى شباهت دارد يا ميتواند به گونهاي در نظر گرفته شود كه شباهت داشته باشد. بنابراين، استناد به شباهتها نميتواند وحدت و تماميت هيچ مفهومي را توضيح دهد. وايتس همچنين پافشارى ميكند كه تعريفها فقط براى مفاهيم بسته و تغييرناپذير به كار ميروند و اين امر حاكى از آن است كه هنر با دو ويژگى تغيير و غيرقابل پيشبينى بودن نميتواند تعريف شود. اين اظهارنظر نيز قانعكننده نيست. نوع غذاهايى كه من تا به حال خوردهام گسترش مييابد و گاهى موارد غيرعادى و جديد به آن افزوده ميشود؛ اما آنچه تغيير ميكند اعضاى آن نوع است و نه مشخصههاى تعريف آن. اين ميتواند نقش يا نتيجهي جوهر تغييرناپذير هنر باشد كه بسيارى از نمونههاى آن خلق شدهاند تا در بعضى جنبهها بديع13 باشند. او تأكيد ميكند وقتى كه به آثار هنرى مينگريم، هيچ ويژگى مشتركى براى تمامى كارهاى هنرى نمييابيم. وايتس در اين باره محق است، اما آنچه از اين مسئله نتيجه ميشود اين نيست كه هنر غيرقابل تعريف است؛ بلكه ترجيحاً اين موضوع اثبات ميشود كه خواص14 تعريف، غيرقابل درك و نسبياند. اگر اين آخرين ملاحظه صحيح باشد، سنتى كه سعى ميكند هنر را بر حسب خواص زيباييشناختى تعريف كند به بيراهه رفته است؛ در حاليكه اين خواص زيباييشناختى به مثابه ويژگيهايى كه از خود اثر به دست آمده و مطلق تصور شدهاند، مادامى كه شخص ناظر ذوق داشته باشد و نگرش مناسب روانشناسانهاي مبتنى بر فاصله گرفتن از موضوع اتخاذ كند؛ قابل درك هستند. تعاريف از دههي 1960 به بعد بيشتر تعاريف پيشنهاد شده در اواخر قرن بيستم خواص نسبى پيچيدهاي را به مثابهي امر ذاتى براى ماهيت هنر شناسايى ميكنند. در يك طبقهبندى مناسب، تعاريف اخير به كاركردى15 و رويهاي16 تقسيم ميشوند. كاركردگراها استدلال ميكنند كه هنر براى تأمين غرضى طراحى شده است و فقط چيزى اثر هنرى است كه در نايل شدن به هدفى كه هنر براى تأمين آن طراحى شده موفق باشد. كاركردگراها همانگونه كه انتظار ميرود در عمل نسبت به هدف هنر اختلافنظر دارند، اما خط مشى مشتركى پيشنهاد ميكنند كه كاركرد هنر، تأمين يك تجربهي زيباشناختى لذتبخش است. در مقابل، رويهگراها اعتقاد دارند كه تنها چيزى اثر هنرى است كه بر طبق شيوه يا قاعدهاي درخور ساخته شده باشد؛ قطعنظر از اينكه چه مقدار از هدف هنر را تأمين ميكند. هنر ممكن است در آغاز كاركردى داشته باشد، اما تاريخ هنر نشان ميدهد كه مفهوم [هنر] به طرزى رويهگرا عمل ميكند. (بر همين منوال مالكيت خصوصى، كاركردهاى فردى و اجتماعى مهمى دارد اما كموبيش رويههاى غيرشخصى و عرفى است كه تعيين ميكنند چه كسى چه چيزى را و چه موقع مالك است.) نظريهي بعد كه به وسيلهي مونرو سى. بيردزلى17 (1982) ارائه شده است، يك تعريف كاركردگراست: يك اثر هنرى يا تنسيق شرايطى است كه در نظر گرفته شده تا مستعد فراهم آوردن يك تجربهي ارزشمند زيباييشناختى به لحاظ ويژگى زيباييشناسانهي برجستهاي كه دارد باشد؛ و يا به طور اتفاقى ترتيبى (آرايشى) است كه به طبقه يا نوعى از ترتيبمندى تعلق دارد كه آن طبقه يا نوع به طور خاص قصد شده تا اين قابليت را داشته باشد. كاركردگرايى ارزش اساسى هنر را به ماهيت آن ميدهد و تعاريف رويهگراها به كلى توصيفى و غيرارزشياند. مشهورترين مثال از يك تعريف رويهاي روايت «نهادى»18 است كه توسط جورج ديكى19 پيشنهاد شده است. او (ديكى، 1974) در تعريف خود، اثر هنرى را مبتنى بر دو شرط تحليل ميكند: اول، يك شىء مصنوع باشد؛ دوم، مجموعهاي از جنبههايى كه بر طبق آن شأنيت نامزدى براى بررسى توسط فرد يا افرادى كه به نمايندگى از عالم هنر عمل ميكنند، به آن اعطا شده باشد. ماهيت اجتماعى هنر تا آن زمان بيشتر در تعريفى كه توسط ديكى جرح و تعديل و در سال 1984 پيشنهاد شده بود مورد تأكيد قرار ميگرفت: اول، يك هنرمند كسى است كه با آگاهى در ساخت يك اثر هنرى مشاركت ميكند؛ دوم، يك اثر هنرى، نوعى شىء مصنوع است كه براى ارائه به عالم همگانى هنر خلق شده است؛ سوم، همگان، مجموعهي افراد عضو [در عالم هنرى] را ميگويند كه تا حدى آمادهاند موضوعى را كه به آنها ارائه شده بفهمند؛ چهارم، عالم هنر، كل نظامهاى عالم هنر است؛ پنجم، نظام عالم هنرى چهارچوبى براى ارائه يك اثر هنرى به وسيلهي هنرمند به عالم هنر همگانى است. «عالم هنر» زمينهاي تاريخى و اجتماعى است كه از شيوهها و سنتهاى هنرى متغير، ميراث آثار هنرى، اهداف هنرمندان، نوشتههاى منتقدان و غيره تشكيل شده است. ملاحظه ميشود كه تعريف اخير ديكى دورى است و معمولاً تصور ميشود كه اين مسئله در يك تعريف اشتباه است؛ اما او اين دور را به مثابهي يك انعكاس درست از ماهيت متغير هنر ميداند. در تعريف هنر، لازم نيست رويكردهاى كاركردگرا و رويهگرا در مقابل يكديگر فرض شوند. من هر كدام را بر حسب يك شرط ضرورى كه در اين تعاريف، اساسى تلقى شده است، توصيف كردهام؛ اما ميتوان اينگونه گفت چيزى اثر هنرى است كه هر دو اقتضاى كاركردى و رويهاي را تأمين كند. با اين وجود، بسيارى از آثار هنرهاى آوانگارد20 كه عادات، شيوهها و سنتهاى هنرى را در مخالفت با نسلى از آثار زيباشناسانهي دوست داشتنى به كار ميگيرند، هر دو رويكرد كاركردگرا و رويهگرا را تحت فشار قرار ميدهند. يك دليل براى اين كه كارهايى مانند آثار هنرى حاضر و آمادهى21 مارسل دوشان22 چنين داغ مورد بحث و جدل است، اين است كه آنها بهطور عميقى تصورات ريشهدار ما را دربارهي ماهيت هنر و غرض از آن به چالش كشيدهاند. اگر بخواهيم براى اين مسئله كه چرا آنها به عنوان هنر پذيرفته شدهاند دليلى ذكر كنيم، يك دليل ميتواند اين باشد كه اين آثار با اقتضائات نظريهي «نهادى» تطابق دارند. براى نمونه، آنها توسط يك هنرمند مشهور خلق و در امتداد ديگر كارهاى هنرى ارائه شدهاند و به وسيله تاريخدانان هنرى مورد بحث قرار گرفتهاند و غيره. كاركردگرايى بايد به اين اعتراضها پاسخ دهد: مشكل است كه بتوانيم يك كاركرد واحد يا فراگير كه بالقوه توسط همهي آثار هنرى تأمين گردد، پيدا كنيم. اگر همهي آثار هنرى بر مبناى نظريهي كاركردگرايانه بهقدرى موفق باشند كه بتوان آنها را به عنوان هنر تلقى كرد، وجود آثار هنرى خيلى بد توجيهبردار نخواهد بود. اين نظريه براى كنار گذاشتن بسيارى از آثار كه از لحاظ فلسفى جذاب هستند و اغلب آنها بهطور گسترده به عنوان هنر تلقى ميشوند (اگرچه آنچه را كه در مورد اسلافشان ارزشمند تلقى ميشده است به چالش كشيدهاند) گرايشى محافظهكارانه است. علاوه بر اين، تعريف مبتنى بر كاركردگرايى آثارى را كه بهوضوح انتظار ميرود در مقابل كاركرد زيباييشناختى، كاركردى اجتماعى، تشريفاتى يا آموزشى داشته باشند را در برنميگيرد و البته همانطور كه مشخص است بيشتر هنرهاى غيرغربى و هنر موردپسند عامه، كاركردى زيباييشناختى ندارد. رويهگرايى با اين انتقادها روبهروست: به نظر نميرسد كه عالم هنر به اندازه كافى نهادينه شده باشد تا ساختارى از قوانين و مراجع [ذيصلاح] را به وجود بياورد كه بتواند توضيح دهد چگونه منزلت اجتماعى هنر بدان اعطا ميشود، و اگر تأكيد بيشتر بر مهارت و دانش هنرمند قرار گرفته تا بر نقش نهادى و صلاحيت او، روشن نيست كه آيا شيوههاى اجتماعى پديدآوردن هنر به اندازه كافى متمايزند كه نشان دهند چه چيزى آثار هنرى را از محصولاتى در ظاهر شبيه به فعاليتهاى فرهنگى متمايز ميكند. علاوه بر اين، رويهگراها براى به رسميت شناختن آثار هنرياى كه هنرمندان منزوى به وجود آوردهاند يا آثارى كه خارج از حدود «عالم هنر» ساخته شدهاند، مانند گلدوزى، مشكل دارند. يادداشتها * برگرفته از منبع زير: ,in The RoutledgeCompanion to Aesthetics ,"Defintions of Art" ,Stephen Davies .2001 ,Routledge ,New York ,London ,Dominic McleveLopes ,Berys Gaut (.ed) 1. essential 2. real 3. aspidistras 4. a thing defining essence 5. disquototional theory of truth 6. represrntation 7. transmission of feeling 8. intuitive expression 9. significant form 10. abstract 11. Morris Weitz 12. family asemblances 13. original 14. جمع خاصه (معناى منطقى آن مراد است) 15. functional 16. procedural 17. Monroe C.Beardsley 18. institutional 19. George Dickie 20. avant-garde 21. ready-mades 22. Marcel Duchamp >>در اين رابطه بخوانيد:
|
This site was last updated 02/24/09
هنر و انديشه