|
01/26/09 |
|
|
درك آثار هنري با كليد روح بشري و نگاه انساني قسمت اول مصطفي قاسمي
تاريخ
انتشار: 11 تیر 1385 http://islamicart-crc.org/default.aspx?page=marticle&id=150 كد مقاله: art022 هنر پديدهي پيچيدهاي است كه جنبههاي مختلف از تأثيرپذيري تا تأثيرگذاري را توأمان با خود دارد و طبيعتاً در جوامع گوناگون بازتابهاي مختلفي بهبار ميآورد. به دليل پيچيدگيها و چند جانبه و لايهاي بودنش كار مطالعه و درك آن فقط از يك راه براي روشن كردن مطلب امكانپذير نيست. به عبارت ديگر، با هر نوع نگرشي يكي از جنبهها و نوع خاصي از مطالعه و روشهاي مطابق با آن هنر را ميتوان بررسي و با داشتن بضاعتهاي لازم ذاتي و اكتسابي براي دركش تلاش كرد. ابتدا مناسب است تعدادي از تعاريف هنر و منشأ آن را به شكلي كلي براي روشنتر شدن درك مطلب به ياد آوريم. اصطلاح مشهور تخنه در فلسفه يونان باستان توسط افلاطون و ارسطو در تبيين هنر بهكار برده شد كه چگونه انسان به تقليد از طبيعت ميپردازد و نفس اين عبور و تقليد از طبيعت و واقعيت (تخنه) هنر است. البته تفاوتهايي بين افلاطون و ارسطو در چگونگي تقليد و ارزشش وجود دارد. نظريه بيان، هنر را بيان عواطف و تمنيات دروني انسان ميداند و تولستوي و كروچه از جمله اين هنرمندان هستند. نظريهي زيبايي، هنر را موظف به تصوير كشيدن زيبايي طبيعي در بطن هستي ميداند. در نگاهي ديگر، به هنر فرم ميرسيم. جامعهشناسي هنر اگرچه موضوع واحد هنر را پيشروي خود دارد، اما با بررسي و درك شاخههاي مختلف دو رويكرد كلي را پيشرويمان خواهيم داشت: اول، بررسي هنر به شيوهي توصيفي. دوم بررسي هنر به شيوه عليّ. آرنولد هاوزر معتقد است، كه براي درك آثار هنري كافي است كه شرايط اقتصادي و اجتماعي را كه اثر هنري در آن متولد شده بشناسيم. در اين رويكرد، پايگاه اجتماعي هنرمند از اهميت ويژهاي برخوردار است و به همراه شرايط جامعه در آثار هنري نقشي تعيينكننده دارد، اما اين تعيينكنندگي را دشوار ميتوان توضيح داد. درك دو مفهوم هنري يعني سبك و محتوا بيشترين اهميت را دارد و تغييرات آنها در طول زمان نشاندهندهي تأثيرات اجتماعي بر هنر است. اين سبكها و مضامين مختلف در آثار هنري و در ارتباط با تأثيرات شرايط اجتماعي مختلف بر هنر مجسم شدهاند. مسئلهاي كه در تمام تعاريف هنر مشترك است موضوع زيبايي است كه به دو صورت كلي، عيني يا بيروني و ديگر ذهني يا دروني نمود دارد.
نظريههاي عيني باومگارتن زيبايي را با توازن نظام اجزا و نسبت متقابل آنها و نسبت آنها به تمام زيبايي تعريف كرده و منظور و هدف زيبايي را ترضيه و تحريك و رغبت و اشتياق دانسته است ولي دربارهي تجلي زيبايي معتقد است كه والاترين تحقق زيبايي را در طبيعت ميشناسيم. از اينرو، تقليد از طبيعت عاليترين مسئلهي هنر است. به گفته هگل: «خداوند در طبيعت و هنر به صورت زيبايي تجلي نموده است» و به عقيده وي حقيقت و زيبايي يكي است، تنها فرقي كه وجود دارد اين است كه حقيقت تا جايي كه موجود و فينفسه قابل تفكر است خود تصور است ولي تصور هنگامي كه در خارج تجلي كند براي شعور انسان نه فقط حقيقي بلكه زيبا تعبير ميگردد. بنابراين، زيبا تجلي تصور است. ميتوان تصور كرد كه منشأ زيبايي لذت قرار گيرد، درست برخلاف افلاطون كه مينوشت معيار ارزش هنر لذت نيست بلكه درستي است؛ هرچند افلاطون در ضيافت زيبائي را نه علت بلكه معلول ميداند و آن را نتيجه عشق ميخواند. به گفته قديس آكويناس، لذت علامت مشخص زيبايي است و زيبايي به ناظر لذت ميبخشد وي ميگويد اگر ميخواهيد ردپاي زيبايي را تا درون لانهاش پيجويي كنيد، كافي است كسي را بيابيد كه متلذذ شده باشد و آنگاه كشف كنيد كه چه چيزي باعث لذت او شده است و بدينترتيب نهانگاه زيبايي را يافتهايد. همهي افراد بشر بهطور يكسان نسبت به زيبايي حساسيت ندارند علاوه بر آن معيارهاي زيبايي با گذشت زمان تغيير و تحول پيدا ميكنند. همچنين زيبايي با موقعيت جغرافيايي خود بستگي دارد. به عبارت ديگر، ملاك زيبايي در طول تاريخ و عرض جغرافيا بسيار متغير است و به همين علت مرحوم شريعتي ميگويد: «امروز هيچ موضوعي در مسائل هنري، فلسفي، علمي مهمتر و مشكوكتر از حقيقت زيبايي نيست».
نظريههاي ذهني كروچه معتقد است، زيبايي صفت ذاتي اشيا نيست بلكه در نفس بيننده است يا نتيجه فعاليت روحي كسي است كه زيبايي را به اشيا نسبت ميدهد يا در اشيا كشف ميكند. براي كسي كه قادر به اين كشف باشد زيبايي همهجا يافت ميشود و پيدا كردن آن عبارت است از هنر، اين اعتبار زيبايي يكي از فعاليتهاي روح است. به اعتقاد كروچه هنر نه طبيعيات و نه سودمندي و نه حتي لذت و نه اخلاقيات است. او فعاليت روح بشر را زيبايي ميدانست و بالاخره تعريف شهودي از هنر متضمن نفي ديگر هم است. به اين معني كه يك نوع ادراك بهوسيله مفاهيم نيست، ادراك بهوسيله مفاهيم كه سادهترين شكل آن ادراك فلسفي است همواره حقيقتجويي است؛ يعني پيروان اين ادراك هدفشان پايداري نمودن حقيقت است... به عقيدهي كروچه، صفت مشخصه هنر، خيالي بودن آن است و به مجرد اينكه اين خيالي بودن جاي خود را به تفكر و قضاوت بدهد، هنر از هم فروميريزد و ميميرد. (منظور كروچه از خيال و تصور، مجموعهي منسجمي است كه در عين كثرت، يك نقطه مركزي يافته و باهم وحدت پيدا ميكنند و يك تصور جامع را بهوجود ميآورد.)تا زمان كانت هنوز تصوري از امكان يافتن پاسخي قطعي در سر فيلسوفان وجود داشت.
نظريههاي ذهني ـ عيني اريك نيوتن در تجزيه و تحليل خود علاوه بر اينكه زيبايي را يك فعاليت روحي قلمداد ميكند ولي معتقد به وجود نفس زيبايي در طبيعت نيز ميباشد و اعتقاد دارد كه كار هنرمند كنار زدن پرده از روي زيبايي طبيعت است.به عقيدهي نيوتن، هنرمند به همان نحو نميتواند زيبايي را بيافريند كه دانشمند حقيقت را. دانشمند روابط عالم هستي را اندازهگيري ميكند هنرمند اين روابط را حدس ميزند و آنها را از نو به صورتي روشن به بيان درميآورد. هردوي آنها در پي ادراك جهاناند يكي از راه عقل، ديگري به مدد عاطفه. هر دوي آنها زبدههايي از عالم هستي بيرون ميكشند. حاصل استخراج دانشمند حقيقت خوانده ميشود و از آن هنرمند زيبايي.اگر بپذيرم كه اساس هنر بر عشق است، ذوق سليم چيزي نيست جز توانايي ذهن به درك اثر هنري و از راه آن ادراك، سهيم شدن در نوع خاصي از عشق است كه موجب آفرينش آن اثر هنري گرديده است. تنها در موردي كه تماشاگر بتواند در حالت عاطفي نقاش سهيم بشود، ذوق او را ميتوان خوب يا سالم دانست. هنر چيزي جز بيان تجربه آدمي نيست و درك كردن و لذت بردن از هنر همانا توانايي تماشاگر است به مرتبط ساختن اثر هنري با ذخيره برهم انباشته شده تجربههاي شخصياش. تولستوي در هنر چيست، درباره زيبايي و تعاريف عمدهاي كه در تاريخ زيباشناسي ارائه شده بحث ميكند و پذيرفتن لذت را بهعنوان منشأ زيبايي ميداند و نتيجهگيري ميكند. اگر مفهوم لذت و زيبايي را از تعريف هنر حذف كنيم و هدفهاي والاتري براي هنر و زندگي در نظر بگيريم آن وسيلهاي است براي ارتباط ميان انسانها. هيوم فهم انسان را اينگونه توصيف ميكند: يگانه طريقهي پيراستن علم از مسائل بغرنج، آن است كه به جد دربارهي كيفيت فهم انساني تحقيق كنيم و يا تحليل دقيق قوا و استعدادهاي (تواناييها و گنجايشها) آن را آشكار سازيم. يكي از كليدهاي درك آثار هنري را ميتوان معرفت و ظرفيتي دانست كه با ممارست و پشتكار به عمل ميآيد. قسمتي از اين معرفت، ذاتي و در هيچ كتابخانه و نزد هيچ استادي نيست و قسمتي فقط با پرورش و آموختن و ممارست ثمر ميدهد و ميبالد. براي درك صحيحتر و سالمتر، مخاطب بهقدري توان، تأمل و متانت بايد به خرج دهد كه ذوق خود را از تأثير و نفوذش مصون نگه دارد هرچند كه قابليت شور و شوق دريافت آنها را داشته باشد. در كتاب «وضعيت بشري» اثر آندره مالرو، تروريستي به نام چن يكي از هولناكترين جملاتي را كه در ميانه قرن بيستم بر صحنه آمده است به زبان آورد، مردي كه هرگز كشتار نكرده يك باكره است اين جمله بدين معني است كه كشتن عبارت است از شناخت و درك و اين تجربه قابل انتقال نيست. اصولاً شرايط انتقال به دليل هم خوان نبودن ظرفيتهاي پذيرش گيرنده و عدم تسلط، بيكم و كاست در زبان ارائه با مشكلاتي روبهروست. سقراط:اگر هريك از هنرهاي ديگر را هم واحدي بدانيم داوري دربارهي آنها نيز نبايد تابع همان قاعده باشد. چنين مينمايد كه ميل داري در اين نكته توضيحي بيشتر بدهم. ايوان:آري سقراط، به خدا سوگند كه حقيقت همين است،زيرا از شنيدن موشكافيهاي شما دانشمندان لذت بيشتري ميبرم. سقراط: كاش حق داشتي مرا چنان بنامي. ولي شما راويان و نمايشگران و شاعران دانشمنديد مردي در حالي كه من عامي و سادهلوحم و از اينرو حقيقت را به زباني عاميانه بيان ميكنم، مثلاً اگر سؤالي را كه اندكي پيش كردم در نظر آوري خواهي ديد كه سؤالي ساده و عاميانه است و همه ميتوانند بفهمند. سؤال اين است كه اگر هر هنر را واحدي بدانيم نحوه داوري و تميز نيك و بد درباره همه آثار آن يك نوع نخواهد بود. بگذار مطلب را به بياني ديگر بگويم نقاشي هنر واحدي است؟ ايوان: البته. سقراط: بنگر تا در اين نكته نيز با من همداستاني يا نه. خدا براي هر هنرمندي كاري معين كرده است كه تنها از آن هنر برميآيد و... ايوان: درست است. سقراط: اين سخن در همه هنرها صادق است اكنون به اين سؤال پاسخ بده، تصديق ميكني كه هر هنري با هنرهاي ديگر فرق دارد؟ در كليد درك آثار هنري، سرچشمه نهايي شناخت را جستوجو ميكنيم و هيچ سرچشمه و نشانهاي را نميتوان نديده گرفت تمام آنها را بايد دائم به آزمون گرفت. (با پرهيز از دوبارهكاريها). پرسش نبايد دايماً درباره سرچشمهها باشد بلكه ميتواند برعكس پرسيده شود. آيا مدعاً حقيقت دارد و آيا با واقعيتها سازگار است. (حقيقت عيني يعني رابطه داشتن با واقعيتها بايد انديشيد.) كليد درك نميتواند در دست كانت باشد، چرا كه او عقيده داشت: يكي از سه پرسش اساسي انسان اين است كه، چه ميتوانم بدانم؟
نظريههاي هنر الف) نظريههاي لذتپرستانه هنر، طبق سادهترين شكل آن، كاركرد هنر، ايجاد نوعي از تأثير يعني لذت در مخاطبان است. ب) هنر وسيله درك حقيقت يا معرفت، كاركرد شناختي هنر وسيلههايي براي ادراك حقيقت است. ج) هنر وسيله بهبود اخلاق، افلاطون نخستين كسي كه به هنر ديدگاهي اخلاقي تربيتي داشته است. د) نظريهِي اخلاقپرستي، طبق اين نظريه نخستين وظيفه و كاركرد هنر را وسيله وصول به اخلاقيات ميداند. ذ) نظريه زيباپرستي، كاملاً در مقابل اخلاقپرستي قرار دارد. ر) نظريه آميخته، موانع اخلاقپرستي و زيباپرستي موانع افراطياند (واقعيت تا حدودي در اين ميانه قرار دارد) معروفترين نظريه تأثير اخلاقي هنر بر مخاطب نظريه كاتاروزيس يا تزكيه ارسطو است. او نظريه را فقط در مورد تراژدي ارائه داد.
آثار طبيعي، آثار ماوراء طبيعي، درك طبيعي يا غيرطبيعي زيبايي مادي نيست ولي در ماده ظهور پيدا ميكند و درك آن مطابق با مخاطب ميتواند شامل مراتب و اعتباراتي گردد. اگر به فرض وجود كليدي را متصور گرديم قدرت و ظرفيت دريافت پيام اثر با وجود تمامي زيروزبرهايش امري مشكل و سخت است مانندگوناگوني تعريف از انسان و قدرت درك و فهمش يا چيستي هنر، ميتواند ما را به ادوار تاريخي ببرد و البته ممكن است، هيچ وقت برنگردد و با امكاناتي كه با ذوق و سليقه (منتقد ـ هنرمند ـ مخاطب) از آن دوره در اختيارش قرار دارد چگونگي برخوردش را با آثار هنري روشن كند. اولين فردي كه در غار و لاسكو با نقاشيهاي روي ديوار و مواجه شد از آن به عنوان نيروي فكري و احساسي در جهت نيل به خواستهها و غلبه بر مصائب طبيعت سود ميبرد. مانند جادو تا براي ادامه حيات، تمركز فردي و جمعي را در مواجهه با آثار هنري به عنوان ابزاري درك كرده باشد كه ميتوانست يكي از جنبههاي كار صورت گيرد. شايد بهعلت نداشتن ابزار لازم جهت دريافت يا طي نشدند، يا سبقه لازم تاريخي فرض را بر اين گذاشته كه ميتواند خود هنرمند هم براي درك آثار هنري خود، كليدي به حساب نيايد؛ چرا كه براي درك لازم است كه پديده يا امرقابل درك را بتوان تكرار و توضيح داد كه در اغلب اوقات در آثار هنري ممكن نيست. تصور ابزاري بودن نقاشيهاي غار ولاسكو بر مبناي تاريخ هنر است و رابطهاي يك سويه است.
>>در اين رابطه بخوانيد:
|
This site was last updated 01/26/09
هنر و انديشه