|
01/26/09 |
|
|
جرقههايي كه چشم را خيره مي كنند اما خيلي زود محو مي شوند گفتوگو با دكتر حبیبالله آیتاللهی درباره هنر مفهومی قسمت اول منبع: مجله بيناب ● شمارهي يک ● خرداد و تير 1382 كد مقاله: art004
سوره: با تشكر از جنابعالی كه وقتتان را در اختیار ما گذاشتید، خواهش میكنم دربارهی معنای اصطلاح «هنر مفهومی» (conceptual art) توضیحاتی را بفرمایید. آیا ترجمهی آن به هنر مفهومی در زبان فارسی درست است؟ دكتر حبیبالله آیتاللهی: واژهی «مفهوم» معادل دقیقی برای concept نیست، زیرا این كلمه در اینجا معنایش ادراك مشخص است و كاملاً مشابه امپرسیون (impression)[دريافت] فرانسوی است. در فرانسه وقتی كسی این كلمه را بهكار میبرد، منظورش این است كه برداشت و احساسش دربارهی چیزی چیست. بنابراین، كانسپچوال آرت را نمیتوان به هنر «مفهومی» ترجمه كرد. «مفهوم» مرحلهای از ادراك است كه پس ازتصور ( eإid ) در ذهن شكل میگیرد. فرضاً از تصور درختان مختلفی كه در ذهن ما هست، مفهوم «درخت» كه كلیتر از تصور درختان مختلف است، شكل میگیرد. معنای دقیق كانسپچوال را باید در امپرسیون جست كه درك مبهم و احساس بیواسطه بدون دخالت قوای عقلانی است. در واقع، فهمی است كه به مرحلهی ادراك عقلانی و منطقی نرسیده است؛ فهمی است مبهم. وقتی میگوییم: «من اینطوری درك میكنم»، به این معنی است كه درك شخصی و احساس شخصی من این است و نمیتوانم آن را با كلمات مفهومی به شما منتقل كنم. در حالیكه وقتی میگوییم: «چیزی را میفهمم»، قاطعیت در آن است. قاطعیت در فهمیدن تعقلی است چون در فهمیدن عقلانی ادله و براهین وجود دارد. انسان زمانی چیزی را میفهمد كه عقل او بر آن صحّه بگذارد. در كانسپت دلیل و بُرهان نیست و كانسپت ، ادراكِ فردی از چیزی است. مثلاً من چند چیز را با هم بررسی میكنم و سپس آنها را كنار هم میگذارم و یك ادراك از آن پیدا میكنم؛ این میشود كانسپت من. اما اگر این كنار هم چیدنها حسابشده و عقلانی باشد، دیگر به آن نمیتوان گفت كانسپت . اثر هنری تا یك درجهای از فهم و ادراك عقلانی برخوردار است. اوج آن میشود هنر آبستره كه تماماً انتزاعی و تجریدی است. بنابراین، نباید تصور كرد كه اثر هنری بدون اندیشه و ادراك و فهم عقلانی امكان ظهور پیدا میكند. در واقع، داعیهی هنرمندان كانسپچوال همین است كه معتقدند بدون آن كه ادراكات حسی آنها به مرحله عقلانی برسد، صرفاً هنگامیكه این احساسات در حد مفاهیم و تصورات قرار گرفتهاند، كار هنری انجام دادهاند. به عبارت دیگر، آنها مدعی هنرِ بدون اندیشهاند و فقط تصورات و مفاهیمی راكه هنوز در بوتهی عقل گداخته نشده است به كار میبرند. سوره: اینكه گفته میشود هنر كانسپچوال از انگلستان آغاز شده است تا چه حد صحیح است؟ اگر چنین است پس كارها و برخی اظهارات مارسل دوشان فرانسوی در دههی اول و دوم قرن بیستم چه میشود؟ (پارهای نویسندگان او را آغازگر هنر مفهومی میدانند.) آیتاللهی: این عادت بعضی منتقدان است: برای اینكه یك پای هنری ثابت درست كنند، ریشههایی مصنوعی خلق میكنند. فرضاً منشاء هنر كانسپچوال را انگلستان اعلام میكنند، در حالیكه نمایشگاه دائمی این آثار در كشور فرانسه است. پارسال، در فرانسه آخرین نمایشگاه هنر كانسپچوال به نام فِراژیلیسم (fragilism) برگزار شد. فراژیلیسم یعنی گرایشداشتن به كارهای ظریفی كه ازبینرونده است. در واقع، چیزی در آن ثابت نیست. فراژیلیسم را باید آخرین دستاورد در هنر كانسپچوال دانست. یكی از كسانی كه منتقد و طرفدار این جریان است فِراژیلیسم را در دو صفحهی روزنامه توصیف كرده است و بیغرضانه خواسته آن را به عنوان یك هنر نقد كند. او میگوید كانسپچوال و فراژیلیسم و مانند آنها هنر نیستند؛ چون هنر خلاقیتی و آفرینشی است كه هنرمند انجام میدهد و باید اثر هنری كه خلق شد پایدار بماند تا بتواند در طول زمان تأثیر خود را بر جا بگذارد. سوره: یكی از مباحث مطرحشده توسط هنرمندان كانسپچوال این است كه معتقدند اثر هنری نباید به شیءموزهای تبدیل شود،زیرا وقتی اثر هنری تبدیل به شیء شود و به موزه برود، قابل خریدوفروش میگردد، درحالیكه اثر هنری باید درمكان و زمان خودش به نمایش درآید، زیرا با همان محیطش پیوند دارد. آیتاللهی: این سخن نادرستی است كه قبلاً دادائیستها نیز مطرح كرده بودند. آنها اسم موزهها را قبرستان هنر گذاشته بودند. گورستان هنر: این حرف اشتباه است. ما چرا از موزه استفاده میكنیم؟ هنرمند میسازد برای چه یا برای كه؟ آیا هنرمند اثر هنری را خلق میكند فقط برای اینكه یك لحظه یك عده بروند و در همان محل خلقشدنش آن را تماشا كنند و بروند. هستی اثر هنری به موزهها نیست، امّا موزه محلی برای آن است كه دیگران هم آن را ببینند، نه اینكه اثر هنری وابسته به موزه است. چرا هنرمند دست به آفرینش اثر هنری میزند؟ برای اینكه زندگی را لذتبخش كند؛ برای اینكه بدون هنر نمیتوانیم زندگی كنیم. بسیاری از اندیشمندان معتقدند چون بشر در زندگی عادی نمیتوانست طبیعت را وارد كند، این كار را بر عهدهی هنرمندان گذاشت. انسان در مرحلهی غارنشینی بود كه هنر را آفرید و خودش را با آن هنر سرگرم كرد. بههمین دلیل است كه تمام اندیشههای گذشتگان، مذاهب ـ چه مذاهب رسمی چه مذاهب شرك مثل مذاهب مصر باستان ـ همه به كمك هنر خود را تثبیت كردند و ادامهی حیات دادند. آنها اگر از هنر كمك نمیگرفتند، میمُردند. مسیحیت هم همین كار را كرد. این است كه هنرمند مسیحی میتواند خدا را در شكل انسانی تصویر كند، چون خدا و فرزندش عیسی(ع) به شكل انسانی ظهور كرده بود. آنها شروع كردند به كشیدن تصاویر واقعی از روی انسان. حتی تصویری از خدا درست كردند كه خود مسیح(ع) است. برایش قالبی درست كردند تا همیشه آنگونه باشد. به خاطر این بود كه كلیساها پر از آثار هنری شدند. حتی بر روی صلیبها، مجسمهی مسیح(ع) گذاشته شد. تنها مذهبی كه از هنر رسماً صحبت نكرده ولی برایش جایی را خالی گذاشته است اسلام است. ما احادیث و روایات زیادی داریم كه نشان میدهد اسلام به هنر اهمیت میدهد؛ احادیثی كه در مورد رنگها نقل شده از آن جمله است. حال بگذریم چند حدیث هم وجود دارد ـ كه شاید احادیث ضعیفی هم باشند ـ در مورد تقبیح «مُصَوِّرون» میگوید. «مُصَوِّرون» به معنی نقاشان نیست، بلكه مجسمهسازان است. بعضیها الآن چون تصویر به معنی عكس است، آن احادیث را نشانهی منع نقاشی دانستهاند. اینها نرفتهاند ریشهی لغوی این كلمه را پیدا كنند. هنر، قلم و آفرینش انسان است؛ خداوند كه انسان را خلیفهی خود كرده است نمیخواهد حق آفرینش را از او بگیرد. حق آفرینش را نمیگیرد، چون خلیفةالله باید بتواند همهی كارهایی را كه الله انجام دهد و به خلافت او منصوب است انجام دهد. توجه كنید: مسئله این است كه روشن كنیم هنر یعنی چه. اگر هنر خلاقیت انسان است و به این معنی است كه انسان چیزی را بهوجود میآورد كه قبلاً بهوجود نیامده باشد، این تنها خلاقیت و خلق نیست بلكه صُنع و ساختن هم هست. وقتی من میگویم چیزی را ساختهام كه قبلاً هیچكس نساخته است، اگر این ساختن من معیارهای خاصی را داشته باشد كه فقط در آفرینش هنری مطرح است نه در چیز دیگر، آن وقت به آن میگوییم هنر. میگوییم خلاقیت هنری وگرنه هر ساختن یا نوآوریای هنر نیست. در صنعت هم دستگاههای عظیم با شكلهای مختلف میسازند؛ اینها هیچكدام قبلاً وجود نداشته است: طراح طرح داده، دانشمند تئوری را داده و تكنسین نمونهی كوچك را ساخته و بعد كارخانهدار از روی آن، شیء واقعی را ساخته است. این چیزی جدید است كه هر چند صُنع است، اما آفرینش هنری نیست. میتوانید بگویید هواپیمای فانتوم یك اثر هنری بود، زیرا تا آن زمان مشابهاش ساخته نشده بود. فانتوم براساس معیارهای هنری ساخته نشده، بلكه براساس كاربردی كه در جنگ میتوانست داشته باشد، با حداكثر توانایی جنگی طراحی شده است. تمام ادیان معتقدند آفرینش خداوند هدفی را تعقیب میكرده است. خداوند در قرآن میفرماید «اَفَحَسِبْتُم اَنَّما خَلَقناكُم عَبَثا وَ اَنَّكُم لاتُرْجَعوُنَ» ("آیا پنداشتهاید ما شما را بیهوده آفریدهایم و شما به سوی ما بازنمیگردید.")؛ و یا میفرماید "وَ ما خَلَقْتُ الجِنَّ و الاِنْسَ اِلَّا لِیعْبُدونِ" ( وَ جنّ و انس را نیافریدیم مگر برای عبادت كردن).یا آن حدیث قدسی كهخدا میگوید"من یك گنج مخفی بودمكه خواستم شناخته شوم". توجه میكنید كه هنرمند هم نمیتواند بدون هدف اثری را خلق كند. اگر كسی بگوید اصلاً هدفی در كار نیست، این حرف جایش در فلسفه است. اما یك هنرمند نمیتواند چهار تا صندلی شكسته را روی هم قرار بدهد و اسمش را بگذارد هنر مفهومی. بالاخره فكری درسر داشته كه اینها را روی هم سوار كرده است. سوره: هنرمندان كانسپچوال میگویند كار آنها فاقد شكل (form) هنری است، زیرا آن را در مرحلهی تصورات، یعنی پیشادراكی كه هنوز به حد ادراك كامل نرسیده است ساختهاند. آیتاللهی: ولی این پیشادراك یك انسان است. انسان یك موجود هوشمند است، یعنی انسان تا اندیشه نكند، نه ادراكی پیدا میكند و نه فهمی به او دست میدهد و نه آن پیشادراك كه میگویند بهوجود میآید. مغز انسان یك ماشین اندیشه است و امكان ندارد انسانی در لحظهای مغزش خالی از اندیشه باشد. بنابراین، مغز یك انسان نمیتواند فكر نكند. حیوانات از روی غریزه كار میكنند، اما انسان موجودی است كه فقط از روی غریزه كار نمیكند؛ هوشمندی او میتواند بر غریزهاش مسلّط شود. خیلی از اَعمال انسان غریزی است؛ ولی انسانی كه دارای حیات عالی است و از روح الهی برخوردار است، با اندیشه و هدف كار میكند و از هوشش نیز بهره میگیرد. انسان امروزی باقیماندهی نسل هوشمندی از انساننماهای اولیه است. نسل نیمههوشمند آن در هزاران سال پیش از بین رفته است. نسل بدونهوش و در واقع حیوانی انسان صدها هزار سال پیشتر از بین رفته است. انسان هوشمند هیچ كاری را بدون اندیشه انجام نمیدهد؛ حتی پیش ادراكهایش هم بدون اندیشه نیست. همین اندازه كه چگونه این چند تا صندلی را كنار هم جورش كند، یك نوع تفكر است؛ فكر كردن است. سوره: اتفاقاً هنرمندان كانسپچوال ضدِ شكل هنری هستند و معتقدند كه شكل آن چیزی است كه به اثر هنری افزوده میشود و لازمهی اثر هنری نیست. آنها درست شبیه به دادائیستها دربارهی شكل صحبت میكنند. آنها دربارهی كارشان میگویند كه هنرِ تصورات یا هنرِ ذهنیات است. در واقع، فرآیند خلق هنری آنها تنها در مرحلهی ذهن است و هیچوقت عین نمیشود. یعنی هیچوقت اثر هنری تعین پیدا نمیكند، زیرا اگر تعین پیدا كند، شكل به وجود میآید. میگویند آنچه در ذهن من بوده است، عینِ آن را پیاده كردهام و اگر میخواستم اثر هنری به شیء مبدل شود، یعنی چیزی بشود كه در موزه نشانش بدهید، آن وقت شكلی را به این تصور ذهنی خود تحمیل میكردم كه میشد شكل هنری یا قالبی ماندگار برای همیشه؛ در حالیكه نفس گذران و سیلان، كه خصوصیت زندگی و ذهن ما است، از آن گرفته میشد. آیتاللهی: باید تعریف هنرمندان كانسپچوال را از شكل هنری مورد تردید قرار دهم. ما برای شكل دو حالت داریم. در فرانسه یك كلمهی "فرم" است كه برای هر دو حالت به كار میرود؛ یعنی چیزی كه دو بُعد از فضا را اشغال میكند (شكل دوبعدی)، و همچنین چیزی كه چند بعد از فضا را اشغال میكند (شكل سهبُعدی). هر دو را هم در زبان فرانسه "فرم" میگویند. بنابراین، "فرم" یعنی چیزی كه دو بعد یا سه بعد از فضا را اشغال میكند و بخشی از فضا را به خودش اختصاص میدهد؛ یعنی فضای نامادّی را متجسّم میكند، و تجسّم فضایی از یك فكر، از یك پیشادراك، از یك احساس و از یك اندیشه است. در نقاشی، میگوییم یك دایره یا یك مربع یك خط بسته است؛ فرم نیست؛ اما اگر این خط بسته با یك درجهی تیرگی یا روشنی پوشیده شود یا رنگی از سطح اصلی جدا و قابلتشخیص شود، این میشود فرم. فرم در نقاشی محدودهای دارد و به وسیلهی مرزهای مختلف یا به وسیلهی یك خط یا به وسیلهی یك قاب یا هر چیز دیگری مشخص میشود. یك فرم گاهی بخشی از فضای دوبعدی كوچك است، مثلاً یك سانتیمتر در یك سانتیمتر است؛ گاه بسیار بزرگ است مثل یك دیوار. در این دو حالت، فرم دارای یك فضای دوبُعدی است. اما گاهی مثلاً یك پیكره یك ستون فضای سهبعدی را اشغال میكند كه حجم و طول و عرض و ارتفاع و عمق دارد. سه جهت فضا كه میگوییم سه بعد فضا را دارد. تمام اجسام قابللمس سه بُعد فضایی را دارند؛ حتی یك صفحهی كاغذ نیز سه بُعد فضایی را دارد، منتها یك بعدش خیلی نازك است. بنابراین، نمیتوانیم بگوییم كه فرم نداریم. سوره: آقای دكتر، این یك بحث فلسفی است كه هر مادهای بالاخره فرم دارد؛ اما هنرمند كانسپچوال وقتی میخواهد "فرم" را از كارش حذف كند، منظورش فرم هنری و زیباییشناختی است. من یك مثال عرض كنم، شاید منظورمان را بهتر روشن كند. مارسل دوشان كاسهی توالتی را در نمایشگاه گذاشت و زیرش نوشت « چشمه ». این چیست؟ شخصی به او گفت این كاسهی توالتی كه اینجا گذاشتهای نام كارخانه سازندهاش بر رویش نوشته شده است. چطور نام خودت را بر آن گذاشتهای دوشان پاسخ داد كه آن كارخانه سازندهی سنگ توالت است؛ یعنی اگر شما آن را بخرید و ببرید و در خانهی خودتان نصب كنید، میشود توالت؛ ولی من تشخیص دادهام چنانچه آن را سروته قرار دهم، یك شكل هنری است؛ حال به وسیلهی هر كسی كه ساخته شده باشد. اینكه من تشخیص دادم این یك فرم هنری است، میشود اثر هنری من .البته دوشان یك عنوان هم به آن اضافه كرد كه همان كلمهی « چشمه » است. همین یك كلمهی اضافهشده آن را هنری ساخت. آیتاللهی: این عنوان را او نداده بود زیرا اصلاً در فرانسه به سوراخ توالت میگویند "چشمه". سوره: مثال دیگری را عرض كنم. هنرهای چندرسانهای (multimedia) چندوجهی هستند. این هنرها چقدر خودشان را در آثار هنرمندان مفهومی نشان دادهاند. یعنی شما میتوانید در عین حال هم نقاشی داشته باشید، و هم مجسمهسازی. تركیب اینها در كنار همدیگر یكجور شكل هنری ایجاد میكند. در عین حال، میتوانید صدا هم داشته باشید و هم عكس و هم سینما را در آن ببینید. این هنر چندرسانهای است كه هنرمندان كانسپچوال انجام دادهاند. تمام كوشش آنها این است كه هنر را، به جای اینكه در مرحلهی خلق یعنی شیءشدگی باشد، عقبتر بیاورند؛ یعنی ببرند در مرحلهی ذهن و همان كانسپت یا پیشادراكی كه قبلاً مطرح شد. آنها هم نمیگویند فرم نیست، بلكه میگویند فرم هنری نیست: چیزهایی را ذهنشان آورده و كنار همدیگر چیده است. میخواهند به این چیزها معنا بدهند و تماشاگر یا حتی خوانندهشان را به فعالیت فكری وادار كنند. حال چرا ما اسم این كار را بگذاریم هنر؟ اینجا است كه بحث از ماهیت هنر و چیستی هنر مطرح میشود. تعریف اینها از هنر ممكن است با تعریف دیگران متفاوت باشد. هنر مدرن كه زمانی علیه هنر رسمی بود، دیگر الآن خودش هنر رسمی شده است؛ یعنی در موزهها رفته و دور از دستـرس مـردم قـرار گرفـتـه و جـزء هـنـر سطح عالی (high cultur) شده است؛ یعنی هنری است كه به نخبگان تعلق دارد و در دسترس مردم و مردمپسند (popular) نیست. البته این بحث باید در جامعهشناسی هنر مطرح شود، ولی به هر حال موضوع قابلتوجهی در بررسی كاركرد اجتماعی هنر كانسپچوال است. در بحث از مراحل خلق هنری نیز به تشریح دیدگاه هنرمندان كانسپچوال كمك میكند. در هر خلق هنری، دو مرحله وجود دارد. مرحلهی اول اندیشه است، یعنی هنرمند اندیشهای در ذهنش بهوجود میآید و چیزی در ذهنش شكل میگیرد كه همان "تصور" یا به تعبیری كانسپت است كه وقتی تجسم و عینیت پیدا میكند، شیء میشود و مادیت مییابد. حال غیر از من، جنابعالی هم میتوانید آن تصور و كانسپت را ببینید؛ دیگران هم میتوانند آن را ببینند و قضاوت كنند. در هر خلق هنری، پس از مرحلهی اندیشه، مرحلهای است كه هنرمند با استفاده از ابزار اندیشهاش را عینیت میبخشد؛ یعنی اندیشه از طریق ابزارها در دستان هنرمند تجسم پیدا میكند. این مرحله، مرحلهی نهایی و اصلی كار است، اما هنرمندان كانسپچوال فقط به مرحلهی اول یعنی اندیشه اهمیت دادهاند و توجه چندانی به مرحلهی تعینبخشیدن، یعنی استفاده از ابزار و فرم هنری نكردهاند. آیتاللهی: نیاز به مواد و مصالح كه دارند؟! سوره: یك فیلمساز، نقاش، مجسمهساز یا هر هنرمند دیگری به مواد و مصالح نیاز دارد؛ اما یك هنرمند كانسپچوال معتقد است مواد و مصالح یك كار هنری لزوماً چیزهای خاصی نیست كه هنرمندان معمولاً بهكار میبرند، بلكه از مواد و مصالح متفاوت و حتی مصرفی نیز میتوان بهره گرفت. این عقیدهی آنان یادآور هنرمندان پاپ آرت( (pop artاست. یك هنرمند كانسپچوال اگر مواد و مصالحی را بهكار میبرد، آیا تنها برای این است كه به آن چیزی كه اندیشهی خلق هنر در مرحلهی ذهن است، مادیتی ببخشد؟ دیگر بیشتر از این روی آن كار نمیكند، یعنی فرم هنری به آن نمیدهد. آن وقت بیننده، خواننده و شنونده معنایی را كه میخواهد به این مفاهیم یا تصورات ذهن هنرمند میدهد، مثل اینكه خودش هم در این خلق شركت داشته است. بسیاری از آثار كانسپچوال ثابت نیستند؛ مثلاً چهار تا میز و صندلی را كنار هم گذاشتهاند و یك اتو روی یكی از صندلیها. موقعی هم كه نمایشگاه تمام شد، اینها را بردهاند و دور ریختهاند و حداكثر یك عكس از آن گرفتهاند. به این ترتیب، اثر هنری ثباتش را از دست میدهد و به صورت یك شیء درنمیآید كه سالها در موزهای ثابت و پابرجا باقی بماند. این معنا از هنر خیلی متفاوت با معنای سنتی آن است. آیتاللهی: بله، ولی هنر نیست. ما به این میتوانیم بگوییم ابداع، یعنی یك چیز تازه بهوجود آوردن: نوآوری. ابداع كردن هزارگونه میتواند باشد؛ اما وقتی گفتیم هنر، مسئله چیز دیگری میشود. ما نمیتوانیم برای بعضی چیزها در آن واحد، مفهوم جدید و تازهای قائل شویم؛ مثلاً برای كلمهی "انسان"، چون از بدو بهوجودآمدن، «انسان» یك مفهوم خاص داشته كه میان همهی زبانها و همهی ملتها مشترك بوده است. واژهها و كلماتی هستند كه مفاهیمشان قابل ابداع و قابلتغییر نیستند، چون در طول تاریخ بشریت تثبیت شدهاند. سوره: همین معنایی كه میفرمایید تثبیت شده است. اگر اینقدر تكراری شده باشد، اینقدر بهكار رفته باشد، اینقدر روزمره شده باشد كه دیگر آن حالت اصلی خودش را از دست داده باشد و به یك قالب بیمحتوا تبدیل شده باشد، چه چیزی بار دیگر ما را متوجه همان محتوا و معنای اصلیاش میكند؟ غیر از این است كه باید با این كاربرد تكراری بیگانه شویم؟ آیا هنرمندان كانسپچوال از طریق آشناییزدایی، كه فرمالیستها [صورتگرایان] میگفتند، تكراری و بیمعنا شدن هنر را در جامعهی سرمایهداری نشان نمیدهند؟ آیتاللهی: وقتی چیزی در فرهنگ تثبیت شد، معنایش تكرار بیمحتوا نیست؛ بلكه نشاندهندهی درستی آن است كه پایدارش ساخته است. در سنتها میشود سنتشكنی كرد و آنها را تغییر داد چون اكثراً قراردادیاند. آنها در حدود و ثغورشان تغییراتی هم میكنند؛ مثلاً سنت هفتسین در اصل هفتسینی بوده از حبوبات و چیزهای مختلف كه در آخر سال برای فقرا میگذاشتند. در واقع زكاتی بوده كه هنگام تحویل سال بهعنوان زكات سالیانه میدادند؛ مثل فطریه كه مسلمانان بعد از ماه رمضان به مستحقان میدهند. این عمل تكراری تغییراتی پیدا كرد و به هفتسین فعلی تبدیل شد. بعد از اسلام، آیین مزدایی نقشش را از دست داد، اما هفت سمبل سنّت در فرهنگ ایرانی ماندگار شد و از نظر اسلام هم رد نشد. در اینجا تغییرات كوچكی واقع شده، ولی سنّت آن مانده است. اگر چند سال جلوی این سنت را بگیرید تا عمل نشود، كمكم از ذهن بیرون میرود. بسیاری از سنتهای ما اینگونه از بین رفته است.اما فرهنگ را نمیشود تغییر داد؛ فرهنگ یعنی تمام مجموعهی اندوختههای بشری كه یا به وسیلهی انبیا برای بشر آورده شده یا نتیجهی تجربیات خود بشر در طول زندگانی بوده است. این تجربیات نتایج مثبت داده، بنابراین پایدار مانده است. بعضی از اینها آنقدر پایدار ماندهاند كه بهصورت ضربالمثل درآمدهاند. فرهنگ را نمیتوانیم عوض كنیم، چون اگر بخواهیم فرهنگ را عوض كنیم، مبارزه با یك ملت خواهد بود. زیرا باید تمام عواملی كه آن فرهنگ را پایدار كرده است، از بین ببریم؛ از جمله در تمام كتابها، تمام نمودها و در هر چیزی كه دربارهی آن است باید مدتی خلاء ایجاد كنیم و از نو فرهنگی را درست كنیم تا آن فرهنگ از بین برود، كه چه بسا نشدنی هم باشد. فیلمی كه تروفو، فیلمساز موج نوی فرانسه، به نام فارنهایت 451 ساخت، همین منظور را دنبال میكرد. نیروهای حكومت، كه در این فیلم كنایه از فاشیستها بودند، میخواستند یك فرهنگ را از بین ببرند و فرهنگ جدیدی را جایش بگذارند و فرهنگ شفاهی به جای فرهنگ كتبی حاكم شود. آنها هر چه كتاب بود از بین میبردند، ولی مخالفانشان كتابها را حفظ میكردند تا همچنان فرهنگ مكتوب را حتی در قالب شفاهیات حفظ كنند. در واقع، آن افراد به كتابهای متحرك مبدل میشوند. بنابراین خیلی مشكل است ـ حتی در تخیل ـ كه فرهنگ را بشود از بین برد. بعضی مفاهیم جزء فرهنگ است، مانند مفهوم دین یا مفهوم هنر كه در فرهنگ بشری ثابت و پایدار باقی مانده است. تمام بزرگان هنر و دین معتقدند دین و هنر از یك ریشهاند و از یك چشمه سیراب میشوند. متفكری آلمانی میگوید هر اثری را كه به طرف خداجویی نرود و عاری از مذهب باشد، نمیتوانیم بگوییم هنر است. او اساس هنر را مذهب میداند و میخواهد بگوید كه مذهب و هنر یكیاند. كاندینسكی در آخر درسهایش در باهاس این جمله را میگوید: «هر اثری كه عاری از مذهب باشد، هنر نیست.» علمای اسلام هم میگفتند هنر و مذهب از یك ریشه هستند و بههمین دلیل است كه در طول تاریخ همهی مذاهب بهوسیلهی هنر تثبیت شدند و هنر هم در خدمت مذاهب بود كه پایدار ماند. مثلاً اگر هنر مصر در خدمت معابد و مقابر مصری كه جنبههای مذهبی داشت نبود، الآن چیزی از هنر مصر برای ما باقی نمانده بود. اثر هنر پیش از تاریخ را هم نگاه كنیم، همه مذهبی بودند و ما الآن آنها را به عنوان نماد میشناسیم. بعضی از هنرها گرچه ظاهراً جنبهی حكومتی داشتند و سیاسی بودند، ولی باز هم مذهبی بودند، مثل هنر هخامنشیان و ساسانیان. اینها جنبهی مذهبی داشتند و نمیتوانیم آن را نفی كنیم. پایداری هنر و مذهب نشان میدهد آنچه بر حق است باقی میماند و در واقع مفاهیم باطل گذرا است. اگر توانستیم خلاف این را ثابت كنیم، میتوانیم تعریف را عوض كنیم، ولی متأسفانه نمیتوانیم. منتقد بسیار پیشگامی مانند پییر رستَنی، وقتی دربارهی نقاش بسیار بزرگی مثل وازارلی صحبت میكند، میگوید وازارلی در نقطهی صفر هنر است و تازه چقدر باید بكوشد تا بشود پیشگام. حتی این منتقدان هم نمیپذیرند كه هنر عاری از اندیشه و از معیارهای ثابت باشد. بنابراین، وقتی نمایشگاه هنر مفهومی یا نمایشگاه فراژیلیسم در فرانسه برگزار میشود، امثال او آن را نقد میكنند و با اقتدار كامل میگویند هنر كانسپچوال اصلاً هنر نیست، بلكه اینها نوآوریهای مغزهای بیمار است. اگر اینها موزه را گورستان هنر میدانند، چرا كارهایشان را در موزه نمایش میدهند؟ پس اینها به موزه معتقدند ولی در شعار مخالفت میكنند. شعار با واقعیت فرق میكند. ما میتوانیم همین كارها را هم در طبیعت ببینیم، به شرط اینكه به طبیعت بهعنوان طبیعت نگاه نكنیم. بهعنوان مثال، اگر پس از فروكش طغیان رودخانه، كنار ساحل بروید، میبینید تنههای خردشده، شاخههای شكسته و چیزهای از این قبیل به گونهای با هم مخلوط شدهاند كه یك مجموعه را نشان میدهند، كه خیلی تصادفی زیبا از آب درآمده است. بسیاری از عكاسان عكسهایی از این مناظر میگیرند كه از نظر هنری ارزشمند است، چون عكاس به تركیب موجود بهعنوان طبیعت نگاه نكرده، بلكه آن را بهعنوان یك اثر هنری دیده است. آن وقت ما میبینیم آن عكاس چقدر معیارها را رعایت كرده و بر طبق آنها عمل كرده است. این است كه در عكاسی، هم عكس هنری داریم و هم عكس معمولی. در سینما هم یك سینمای هنری در كنار سینمای تجاری داریم. در یك اثر هنری، معیار مهم است و این معیار دو گونه است: اول، معیاری كه هنرمند بنیانش را میگذارد، یعنی هنرمند براساس خواست خود و براساس ادراكش از مفاهیمی كه خاص خود او است، آن را به وجود میآورد؛ دوم، معیارهایی كه در فرهنگ یك ملت تثبیت شدهاند و نمیشود آنها را انكار كرد. البته این معیارهای تثبیتشده را میتوان با معیارهای ابداعی هنر عجین و مخلوط كرد و تلفیقی از آنها به دست داد. كسی كه معیارهای تثبیتشدهی فرهنگی را میشناسد و آنها را قبول دارد هم به معیارهای ابداعی و جدید دسترسی دارد و هم میتواند آنها را درك كند. >>در اين رابطه بخوانيد:
|
This site was last updated 01/26/09
هنر و انديشه